نگاهی به دوران کودکی و نوجوانی امام حسین (ع)
موضوع : وبلاگ / کودک و نوجوان
تاریخ انتشار : 18 آذر 1399
مدت زمان مطالعه : 18 دقیقه و 28 ثانیه
نگاهی به دوران کودکی و نوجوانی امام حسین (ع)
دوران کودکی و نوجوانی امام حسین مشحون از آموزه های اخلاقی، تربیتی و فضیلتهای انسانی است. خواندن، شنیدن و مطالعه نحوه ارتباط و رفتار رسول خدا با آن گرامی در آن دوران، بسی جذاب و شیرین است...

طلیعه سخن
دوران کودکی و نوجوانی امام حسین مشحون از آموزه های اخلاقی، تربیتی و فضیلتهای انسانی است. خواندن، شنیدن و مطالعه نحوه ارتباط و رفتار رسول خدا با آن گرامی در آن دوران، بسی جذاب و شیرین است؛ در این فرصت، گزارشهایی را در این باره به مخاطبان عزیز تقدیم می کنیم:

محبوب رسول خدا
رسول اکرم نه تنها به وجود امام حسین به شدّت عشق می ورزید؛ بلکه به کودکانی هم که با آن حضرت بازی می کردند و مهر و علاقه به امام حسین نشان می دادند، محبّت می کرد و آنها را نیز گرامی می داشت.
آن حضرت، روزی با گروهی از یاران خود از مسیری عبور می کرد، عده ای از کودکان در آن مسیر با همدیگر بازی می کردند. رسول خدا نزدِ یکی از آنان رفت و او را نوازش کرد و پیشانی اش را بوسید، کودک را در بغل گرفت و بسیار با وی مهربانی کرد. از رسول خدا سوال شد: «ای رسول خدا! چرا این قدر به این کودک در میان سایر کودکان علاقه نشان می دهید؟» پیامبر فرمود: «این کودک با حسین من هم بازی است. روزی دیدم با حسین بازی می کند و خاک قدم حسین را توتیای چشمش می کند. من او را به علت دوست داشتن حسین، دوست می دارم. جبرئیل به من خبر داد که در واقعه کربلا این کودک، یکی از یاران وفادار حسینم خواهد بود.» (1)

حسین در بستر بیماری
روزی رسول خدا همراه جمعی از یاران خود به عیادت امام حسن و حسین آمدند که بیمار شده بودند. رسول خدا به علی فرمود: «خوب است برای شفای فرزندانت نذر کنی.» این پیشنهاد با استقبال خاندان علی روبه رو شد.
حضرت علی و فاطمه و فضه خادمه نذر کردند که اگر آن دو بزرگوار از بیماری شفا یابند، سه روز، روزه بگیرند. سپس آن، دو بزرگوار شفا یافتند. روزی که روزه گرفته بودند در خانه ایشان، طعام مناسبی یافت نشد. به دلیل همین، علی ، سه صاع جو قرض کرد، حضرت فاطمه جوها را آرد کرد و از آن آرد، پنج قرص نان برای خود، حضرت علی ، بچه ها و فضه پخت. هنگام افطار، همگی خواستند افطار کنند که در این هنگام، سائلی بر در خانه آمد و گفت: «درود بر شما ای خاندان محمد! من مسکینی از مسکینان مسلمانانم. غذایی به من بدهید. خدای تعالی از غذاهای بهشتی به شما ارزانی بدارد.»
آن پنج تن، شخص مسکین را بر خود مقدم داشتند و نان خودشان را به او دادند و آن شب را با آب، افطار کردند. روز بعد نیز روزه گرفتند. چون هنگام افطار شد، مانند روز گذشته، غذا حاضر کردند که افطار کنند. یتیمی بر در خانه آمد. آنها آن یتیم را بر خود مقدم داشتند و غذای خود را به او دادند و به همین ترتیب، روز سوم هم، اسیری آمد. آن پنج تن، دوباره مانند دو روز گذشته، غذای خود را به اسیر دادند.
روز بعد، حضرت علی دست حسن و حسین را گرفت و نزد رسول خدا آورد. همین که چشم رسول خدا به آن دو افتاد، مشاهده کرد آن دو کودک از شدت گرسنگی می لرزند. سپس فرمود: «چقدر این منظره و این حالتی که در شما دیدم بر من ناگوار است.» آن گاه پیامبر برخاست و همراه ایشان به خانه علی آمد و فاطمه را دید که در محراب به عبادت ایستاده و از گرسنگی لاغر شده و دیدگانش به کاسه سر فرو رفته است. مشاهده آن وضع، پیامبر را ناراحت کرد. در همین لحظه که عترت پیامبر از سخت ترین و زیباترین امتحان الهی سربلند بیرون آمده بودند، حضرت جبرئیل نازل شد و این آیات را برای آن حضرت تلاوت فرمود:(( یُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَیَخَافُونَ یَوْماً کَانَ شَرُّهُ مَسْتَطِیراً * وَیُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَاَسِیراً * اِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَاءً وَلَا شُکُوراً ))؛ (2) «آنان به نذر خود وفا می کنند و از روزی که شرّ و عذابش گسترده است، می ترسند و غذای خود را با اینکه به آن علاقه و نیاز دارند به مسکین و یتیم و اسیر می دهند و می گویند ما شما را به خاطر خدا طعام می دهیم و هیچ پاداش و سپاسی از شما نمی خواهیم.»
جبرئیل بعد از تلاوت این آیات از سوره «انسان» به حضرت محمد گفت: «خُذْهَا یَا مُحَمَّدُ هَنَّاکَ اللهُ فِی اَهْلِ بَیْتِکَ؛ (3) ای محمد! این آیات را تحویل بگیر و داشتن این خاندان ایثارگر و باعظمت بر تو مبارک باد.»

دلبند پیامبر ، فدای اسلام
یکی از ویژگیهای امام حسین این است که آن حضرت، ذخیره آخرت و مایه شفاعت گنهکاران امت اسلام است. روزی رسول اکرم وارد منزل شد و حسن و حسین نیز در پی آن حضرت به خانه آمدند و در کنار پیامبر نشستند. رسول خدا حسن را بر زانوی راست خود و حسین را بر زانوی چپ نشانید. پیامبر، آن دو فرزندش را پیوسته نوازش و به آنها عشق و علاقه ابراز می کرد. روی حسن و حسین را می بوسید. در آن حال جبرئیل آمد و گفت: «ای رسول خدا! آیا حسن و حسین را دوست می داری؟!» فرمود: «کَیْفَ لَا اُحِبُّهُمَا وَهُمَا رَیْحَانَتَایَ مِنْ الدُّنْیَا وَقُرَّتَا عَیْنِی؛ چگونه آنان را دوست نداشته باشم [و به آ نان ابراز عشق و علاقه نکنم؟] و حال که آن دو، دو گل خوشبوی من در دنیا و روشنی چشمانم هستند!»
جبرئیل گفت: «خداوند متعال بر این دو کودک، سرنوشتی مقدر کرده است که باید در مقابل آن شکیبا باشی.» حضرت خاتم فرمود: «برادرم جبرئیل! چه سرنوشتی؟!» گفت: «خداوند مقدر کرده است که فرزندت حسن با مسمومیت به شهادت برسد و این فرزند حسین با شمشیر کشته و به ملاقات معبود نایل شود؛ امّا هر پیامبری دعای مستجاب دارد. اگر دوست داری درباره این دو فرزندی که این همه به آنان عشق می ورزی دعا کن که از مسمومیت و ضربات شمشیر در امان بمانند و اگر می خواهی به مصائب و گرفتاریهای آنان صبر کن و پاداش آن را ذخیره آخرت و باعث شفاعت برای گناهکاران امت اسلام تا روز قیامت قرار ده.»
رسول خدا با آن همه عشق و علاقه به حسن و حسین ، شهادت آنان را وسیله سعادت انسانها و نجات گنهکاران قرار داد و فرمود: «ای جبرئیل! من به تقدیر الهی راضی ام و هیچ خواسته ای غیر از خواسته او ندارم. دلم می خواهد، خداوند متعال، آنچه را که درباره این دو فرزندم مقدر کرده است، به انجام برساند و پاداش آن را ذخیره آخرت و شفاعت درباره گناهکاران امّتم قرار دهد.» (4)

خاطره ای از دوران کودکی
روزی ابو الحوراء سعدی از امام حسین خواست تا خاطره ای را از دوران کودکی خود، در محضر پیامبر بیان کند. آن حضرت فرمود که روزی در حضور جدّ بزرگوارم بودم. برای آن حضرت مقداری خرما آوردند. من که کودک بودم دست دراز کردم تا یکی از آنان را بردارم و میل کنم؛ اما پیامبر آن را به سرعت از دست من گرفت و به جای خود نهاد و به من فرمود: «عزیزم! صدقه بر خاندان محمد حلال نیست!» (5)

سیب بهشتی
امام حسین و برادرش امام حسن بیشتر اوقات خود را در دوران کودکی در کنار رسول خدا سپری می کردند. چنان که اشاره شد میان این پدر بزرگ مهربان و نوه های عزیزش، ارتباط عمیق عاطفی وجود داشت. حضرت جبرئیل نیز به صورتهای مختلف، نزد حضرت محمد حضور می یافت. روزی جبرئیل به صورت دحیه کلبی ـ که یکی از یاران زیبا صورت پیامبر بود ـ نزد رسول خدا آمد. آن دو کودک، مثل همیشه در اطراف پیامبر بازی می کردند. جبرئیل ناگهان با یک اشاره دست خود، یک سیب، یک انار و یک به از هوا گرفت و به حسن و حسین داد. آنان خوشحال از اینکه میوه های زیبا و بهشتی به دستشان رسیده است، نزد رسول خدا دویدند.
رسول خدا آنها را گرفت و بعد از اینکه بویید، به آنان فرمود: «نزد مادرتان ببرید و قبل از آن به پدرتان نیز نشان دهید.» حسن و حسین به دستور رسول خدا نزد والدین خود آمدند و از آن میوه های بهشتی استفاده نکردند تا اینکه پیامبر به منزل آنان آمد و همگی از آن میوه ها خوردند. هر چه از آنها استفاده می کردند تمام نمی شد تا اینکه پیامبر از دنیا رفت.
امام حسین بعد از رحلت رسول خدا در این باره فرمود: «آن میوه ها به حال خود بود تا اینکه مادرم فاطمه از دنیا رفت؛ پس از شهادت مادرم انار گُم شد و سیب و به همچنان در زمان حیات پدرم نزد ما بود. چون ایشان به شهادت رسید گلابی نیز گم شد و سیب نزد برادرم حسن بود تا بر اثر زهر به شهادت رسید. سپس نزد من بود تا زمانی که دشمن مرا در کربلا محاصره و آب را از من دریغ کردند. آن روز هر گاه تشنه می شدم آن را می بوییدم و تشنگی ام آرام می گرفت. وقتی تشنگی بر من سخت شد آن را دندان زدم و به شهادت خود یقین کردم.»

امام سجاد در این باره فرمود: «من این سخن را اندکی پیش از شهادت پدرم از او شنیدم و چون آن حضرت به شهادت رسید، در قتلگاه، بوی آن سیب پیچید. من هر چه تلاش کردم، آن را نیافتم. اکنون بوی خوش بهشتی آن سیب از قبر آن حضرت به مشام می رسد. هر کس از پیروان ما که زائر قبر پدر شهیدم باشد و بخواهد آن بوی خوش را استشمام کند، باید سپیده دم و با خلوص نیّت آن را بجوید.» (6)

در آغوش رسالت
بزرگ رهبر جهان اسلام به علت نداشتن وقت کافی، گاهی دیگران را به جلسات خود راه نمی داد و حتی به برخی از مسلمانان همچون ابوهریره می گفت: «کم تر نزد من آیید تا محبّتتان بیش تر باشد.»؛ (7) زیرا آن حضرت از سویی به دنیای اسلام حکومت می کرد و ملاقاتها و جلسات مهمی با کارگزاران حکومتی خود داشت. از سوی دیگر، وحی الهی و برنامه های اسلامی را از منبع وحی دریافت می کرد و از یک طرف مناجاتها، عبادتها و خلوتهایی با خداوند داشت و سرانجام به خانواده رسیدگی می کرد. همه این عوامل باعث شده بود، در وقت ایشان محدودیت ایجاد شود.
با همه این اشتغالات و محدودیتهای زمانی، امام حسین در هر لحظه ای می توانست به ملاقات آن بزرگوار نایل شود و از عواطف پدرانه و ابراز محبّتهای آن حضرت بهره مند شود.
ام سلمه از همسران رسول خدا در این باره می گوید: رسول خدا به من فرمود: بر در اتاق بنشین و نگذار کسی به نزد من بیاید. من طبق دستور پیامبر در مقابل در می نشستم و از مراجعان ممانعت می کردم. یک وقت حسین ، خردسال فاطمه وارد شد. وقتی خواستم او را بگیرم از دست من فرار کرد و خود را به جدّش رسانید. من عرضه داشتم: «ای پیامبر خدا! فدایت شوم! شما به من دستور دادی اجازه ندهم کسی به محضرتان بیاید؛ ولی حسین از دست من فرار کرد و نزد شما آمد.»
پیامبر اکرم فرمود: «عیبی ندارد.» پس از مدتی که ملاقات حسین با پیامبر به درازا کشید، به اتاق سر زدم. دیدم رسول خدا در دست خود چیزی را نگه داشته و قطرات اشک از چشمانش سرازیر است. آن کودک نیز روی سینه اش قرار دارد. علت گریه پیامبر را جویا شدم آن حضرت فرمود: «ام سلمه! اکنون جبرئیل نزد من آمد و به من گزارش داد که امّت من در آینده، این پسرم را خواهند کشت و از آن خاکی که در آن کشته می شود برایم نمونه آورد و این، خاک آن سرزمین است که من در دست خود دارم.» (8)
ام سلمه در سخن دیگری جایگاه حسین را این گونه تبیین می کند: آن روز رسول خدا در خانه من بود و حسن و حسین در کنارش بازی می کردند. در آن حال، جبرئیل نازل شد و گفت: «ای رسول خدا! امّت تو این پسرت را بعد از تو به شهادت می رسانند.»
پیامبر بعد از شنیدن این خبر، اشک ریزان، حسین را به آغوش چسبانید و به سینه اش فشرد. بعد از آن، مشتی خاک به من داد و فرمود: «ام سلمه! این خاک نزد تو امانت باشد.» بعد آن را بویید و فرمود: «وای از کرب و بلا! ای ام سلمه! هرگاه این خاک به خون مبدل شد بدان که پسرم و محبوب دلم کشته شده است.»
ام سلمه عرضه داشت: «ای رسول خدا! از خداوند بخواه تا این مصیبت را از حسین دفع کند.» فرمود: «خواستم که این گرفتاری برطرف شود؛ امّا خداوند متعال وحی کرد: ای محمد! پسر تو به درجه ای از مقامات معنوی خواهد رسید که هیچ یک از مخلوقات عالم به آن نمی رسند و او شیعیان و پیروانی دارد که به آنان شفاعت خواهد کرد و آنان نیز بر عده ای دیگر شفیع خواهند بود. مهدی آل محمد هم از نسل این پسرم است. پس خوشا به حال یاران و دوستان و عاشقان حسین ؛ به خدا سوگند که آنان در روز قیامت سربلند و پیروزند.» (9)
ام سلمه آن خاک را در شیشه ای گذارده بود و هر روز در آن خاک نظر می کرد و می گفت: «ای خاک! آن روز که به خون تبدیل شوی روز عظیمی خواهد بود.» (10)

لباس سرخ بهشتی
روز عید بود. دو فرزند فاطمه به خانه رسول خدا شتافتند و عرضه داشتند. «ای جدّ بزرگوار! امرزو روز عید و شادی است فرزندان اعراب، همه، لباسهای رنگارنگ و تازه و شاد پوشیده اند؛ امّا ما لباس نو نداریم تا بپوشیم.» رسول اکرم ناراحت شد و به فکر پاسخ به نیازهای روحی آن دو کودک افتاد؛ امّا لباسی شایسته برای روز عید نداشت. از خداوند متعال استمداد طلبید! خدایا! دل این دو کودک و مادرشان را نشکن! سپس جبرئیل نازل شد و دو دست لباس سفید بهشتی آورد. پیامبر خوشحال شد و فرمود: «ای سروران جوانان بهشت! این لباسها را خیاط پروردگار به اندازه قد شما دوخته است.» آنان گفتند: «ای جدّ بزرگوار! اینها چیست؟ تمام بچه های عرب، لباسهای رنگارنگ و با نشاط می پوشند و ما پیراهن سفید به تن کنیم؟!» رسول الله دوباره به فکر فرو رفت. جبرئیل گفت: «ای محمد ! نگران نباش! رنگرز خداوند آنها را به هر رنگی بخواهند رنگ می کند و دل این بچه ها را شاد خواهد کرد.» و سپس با اشاره جبرئیل ظرف آب و طشتی آوردند. جبرئیل گفت: «من آب می ریزم و تو آن لباسها را در زیر آب فشار بده هر رنگی بخواهند همان می شود.»
پیامبر به امام حسن فرمود: «نور چشمم! تو چه رنگی دوست داری؟» او گفت: «بابا جان! من رنگ سبز می خواهم.» پیامبر آن را در طشت، خیس کرد و فشار داد. آن لباس سفید به لطف و قدرت خداوندی به رنگ زبرجد سبز در آمد آن را به امام حسن داد و او نیز پوشید. آن گاه لباس امام حسین را در طشت قرار داد و جبرئیل آب ریخت. پیامبر به حسین گفت: «نور چشمم و عزیز دلم! تو چه رنگی دوست دارد؟» حسین گفت: «ای جدّ گرامی! من رنگ سرخ می خواهم.» حضرت خاتم لباس را در طشت فشار داد و لباس به رنگ یاقوت سرخ درآمد و حسین آن را گرفت و پوشید.
پیامبر از اینکه خواسته آن دو بچه را عملی ساخته بود خوشحال شد و آن دو کودک نیز با شادمانی، نزد مادر دویدند. بعد از رفتن آنان، جبرئیل گریه کرد. رسول خدا علت گریه را سوال کرد و فرمود: «ای جبرئیل! امروز، روز شادی است و فرزندانم خوشحال شدند. آیا تو گریه می کنی؟»
جبرئیل گفت: «ای رسول خدا! گزینش این رنگها انتخابی ساده نبود و آنان براساس تقدیر و سرنوشتی که دارند رنگها را برگزیدند. پسرت حسن که رنگ سبز انتخاب کرد، مسموم می شود و از شدت سمّ، رنگ بدنش به سبزی می گراید و فرزندت حسین بر اثر ضربات شمشیر کشته می شود و بدنش به خون آغشته و سرخ فام خواهد شد.» پیامبر با شنیدن این سخن، محزون شد و گریست. (11)

در دوران جوانی
بعد از رحلت رسول گرامی اسلام امام حسین دوران کودکی را تمام کرد و به نوجوانی گام نهاد. رحلت جانسوز پیامبر در 28 صفر سال 11 هجری رخ داد. این ماجرا برای عده ای فرصتی مناسب بود که به دنبال مطامع دنیوی بودند تا رهبری جهان اسلام را از محور اصلی آن (امامت اهل بیت ) خارج کنند و به دست ابو بکر بن ابی قحافه بسپارند. او نیز در واپسین لحظات عمر خود، در سال 13 ق عمر بن خطاب را جانشین خود قرار داد. (12) عمر بن خطاب نیز بعد از 10 سال حکومت در سال 23 هجری به دست ابولولو کشته شد و عثمان بن عفان در مسند خلافت نشست و او نیز در سال 35 هجری با شورش دسته جمعی مسلمانان از خلافت برکنار شد و به قتل رسید.
به این ترتیب، دوران نوجوانی امام حسین در زمان خلافت ابوبکر و اوایل حکومت عمر بن خطاب سپری شد. حسین بن علی در دوران نوجوانی به وظایف خود به صورت شایسته ای عمل کردند و در نشر معارف قرآن و اهل بیت و دفاع و پاسداری از اهداف رسول خدا نهایت تلاش خود را به عمل آورد. در یکی از خاطرات دوران نوجوانی امام حسین آمده است:
روزی خلیفه دوم در اوایل خلافت خویش در بالای منبر رسول خدا نشسته بود و درباره این آیه شریفه سخنرانی می کرد: (( النَّبِیُّ اُوْلَی بِالْمُوْمِنِینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ ))؛(13) «پیامبر نسبت به مومنان از خودشان سزاوارتر است.»

امام حسین که در گوشه مسجد نشسته بود و به حرفهای او گوش می داد با شنیدن سخنان متناقض خلیفه از جایش بلند شد و با کمال شهامت فرمود: «اِنْزِلْ عَنْ مِنْبَرِ اَبِی رَسُولُ اللهِ لَا مِنْبَرِ اَبِیکَ؛ از منبر پدرم رسول خدا پایین بیا! این منبر پدر تو نیست.»
عمر بن خطاب گفت: «راست می گویی! بلی، این منبر پدر توست، نه منبر پدر من! بگو ببینم، چه کسی این سخن را به تو آموخت؟ آیا پدرت علی بن ابی طالب؟!» امام حسین فرمود: «به جانم سوگند! اگر در این باره از پدرم هم اطاعت کرده باشم بیراهه نرفته ام؛ چرا که او هدایتگر و من ره یافته اویم. او از عصر رسول خدا بر عهده همه مردم، بیعت و پیمان ولایت دارد. آن را جبرئیل از طرف خداوند آورد و جز منکران کتاب خدا، کسی آن را انکار نمی کند. مردم، آن پیمان را با دلهای خود شناختند؛ ولی در زبان منکر شدند. وای به احوال کسانی که حق ما اهل بیت را انکار کنند. چگونه محمد فرستاده خداوند، آنان را با خشم شدید و عذاب دردناکی که در انتظار آنهاست ملاقات خواهد کرد.»
عمر گفت: «ای حسین! بر منکر حقّ پدر شما لعنت! این مردم بودند که ما را به امیری برگزیدند و ما هم پذیرفتیم. اگر پدر تو را انتخاب کرده بودند ما نیز می پذیرفتیم.» امام حسین فرمود: «ای پسر خطاب! پیش از آنکه تو ابوبکر را بر خود امیر کنی تا او نیز تو را امیر پس از خود کند چه کسانی تو را امیر خود کردند؟! آیا رضایت شما رضایت محمد بود؟! آگاه باش اگر زبانی پا برجا، مقاوم و استوار در تصدیق و کرداری که مورد یاری و کمک مومنان باشد، بود (یعنی اگر ما با زبان و یاری مومنان پشتیبانی می شدیم) تو نمی توانستی بر آل محمد مسلّط شوی و بر منبرشان بنشینی و بر آنان حاکم شوی؛ آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد فرود آمده است و تو از نکات عالی و سربسته آن جز با شنیدن، چیزی نمی دانی، شخص درستکار و نادرست نزد تو برابر است، پس خدا به آن گونه که سزاواری، سزایت دهد و از بدعتی که پدید آوردی به سختی بازجویی کند.»
بعد از این سخنان، عمر با خشم و ناراحتی از منبر پایین آمد و با گروهی از هوادارانش به منزل امیرمومنان علی رفت و خطاب به آن حضرت گفت: «ای ابا الحسن! امروز از فرزندت حسین چه چیزها که ندیدم! او در مسجد رسول الله با صدای بلند با ما سخن می گوید و اوباش و اهل مدینه را بر من می شوراند!» (14)



پی‌نوشت:
1) بحار الانوار، علامه مجلسی، نشر الوفاء، بیروت، 1040 ق، ج 44، ص 242.
2) انسان / 7 ـ 9.
3) تفسیر کشاف، محمود بن عمر زمخشری،‌ مطبعه مصطفی محمد، مصر، 1356 ق، ج3، ص297؛ کشف الغمه، علی بن عیسی اربلی، مکتبه بنی هاشم، تبریز، ج 1، ص 304 و مجمع البحرین، فخر الدین الطریحی، نشر الثقافه الاسلامیه، 1408 ق، ج 4، ص 528.
4) بحار الانوار، ج 44، ص 242.
5) موسوعه کلمات الامام الحسین، گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم، نشر معروف، قم، 1416 ق،‌ ص 588.
6) مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب مازندرانی، قم،‌ 1379 ق، ج 3، ص 161 و مدینه المعاجز،‌ سید هاشم بحرانی، موسسه‌ المعارف الاسلامیه، قم، 1414 ق، ج 3، ص 393.
7) سعدی می‌نویسد که ابو هریره هر روز به خدمت حضرت مصطفی می‌آمد. حضرت فرمود: «یَا اَبَا هُرَیْرَهَ زُرْنِی غِبّاً تَزَدُدُ‌ حُبّاً؛ هر روز میا تا محبّت زیاده شود.» گلستان، باب دوم، حکایت 25.
8) المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد طبرانی، مکتبه ابن تیمیه، قاهره، بی‌تا، ج 3، ص 109.
9) بحار الانوار، ج 44، ص 225.
10) تهذیب التهذیب،‌ ابن حجر عسقلانی، دار‏الفکر، بیروت،‌ 1404 ق، ج 2، ص 301.
11) بحار الانوار، ج 44، ص 245 و العوالم،‌ الامام حسین، شیخ عبد الله البحرانی، مدرسه الامام المهدی، 1407 ق، ص 119.
12) در یکی از مناظراتی که میان یک عالم شیعی و دانشمندی از اهل تسنن در جریان بود، دانشمند شیعی از راه جدل وارد شد و گفت: «به نظر من ابو بکر از پیامبر خیلی عاقل‌تر و دوراندیش‌تر بود!!» عالم سنی که شنیدن این سخن را از یک مرد شیعی‌مذهب انتظار نداشت با ناباوری تمام گفت: «یعنی چطور؟ بیشتر توضیح دهید!» عالم شیعه گفت: «خوب معلوم است. طبق اعتقادات شما دانشمندان اهل سنت،‌ پیامبر اکرم هنگام رحلت، جانشینی تعیین نکرد و جریان امامت و رهبری امت اسلام را بعد از خود و با آن همه اهمیت و حساسیت به انتخاب خود مردم واگذار کرد؛ امّا ابوبکر با صراحت و سیاست خاص خود عمر بن خطاب را برای جانشینی بعد از خود برای رهبری و زمامداری مسلمانان نصب کرد و نگذاشت بعد از وی،‌ مردم به دودستگی و تفرقه دچار شوند.» با شنیدن این سخن، دانشمند سنی در مخمصه قرار گرفت و دیگر هیچ نگفت.
13) احزاب / 6.
14)  الاحتجاج، احمد بن علی طبری، دار‏النعمان، بی‌جا، بی‌تا، ج 2، ص 14؛ بحار  الانوار، ج 30، ص 48؛ موسوعه کلمات الامام الحسین، ص116؛   تاریخ بغداد، ابوبکر خطیب بغدادی، دار الکتب العلمیه، بیروت، 1417 ق، ج 1، ص14 و ره‌توشه، ش 46، ص 62، مقاله نگارنده.