خانه بانو ماری، الفت کده شیعه و جوخه کوچک دوستان فداکار حسین (ع)
موضوع : وبلاگ / حکایات و روایات
کتاب : پیشوای شهیدان
آیة الله سید رضا صدر
تاریخ انتشار : 11 آذر 1399
مدت زمان مطالعه : 2 دقیقه و 56 ثانیه
خانه بانو ماری، الفت کده شیعه و جوخه کوچک دوستان فداکار حسین (ع)
بانو ماری، از شهر بصره بود و از بانوان بزرگ و سرشناس آن دیار به شمار می رفت. خانه اش مرکز اجتماع دوستان علی و پاتوق شیعیان بود. تنی چند از مجاهدانی که در رکاب حسین شهید شدند، از این کانون خیر و سعادت برخاسته بودند و در مکتب بانو ماری پرورش یافته بودند.
طبری در تاریخش می گوید: ماریه، دخت منقذ عبدی، از شیعیان علی بود. و خانه اش الفت کده شیعه بود. در آن جا گرد هم می نشستند و گفت و گو می کردند.
یزید عبدی، از کسانی بود که در الفت کده بانو ماری شرکت می کرد. وقتی شنید که حسین، از حجاز، عزم عراق کرده، تصمیم گرفت که به حضرتش بپیوندد. این رادمرد، ده پسر داشت. آن ها را بخواند و از همگی خواست، به سوی شهادت قدم بردارند. عبدالله و عبیدالله، ندای پدر را لبیک گفتند و شهادت را برگزیدند. آن دو بنده خدا و بنده کوچک خدا بودند، برادران دیگر، راه سلامت رفتند.
پس، یزید سوی کانون برفت و تصمیم خود را به یاران خبر داد و گفت: من به سوی حسین می روم. کدام یک، با من همراه می شوید؟
گفتند: از آن می ترسیم که به حسین نرسیم. امیر، بر سر راه ها، دیده بان گذارده، تا هر که به سوی حسین برود، دستگیرش سازند.
یزید گفت: به خدا قسم اگر سخت ترین مانع در راه باشد و خطرناک ترین مامور در پی، دست از حسین بر نخواهم داشت و به سوی او خواهم رفت. از میان حاضران، عامر عبدی و غلامش، و سیف و ادهم -که آن دو نیز از عشیره عبد قیس بودند- دعوت وی را اجابت کردند.
یزید، با دو پسرش، همراه سیف و ادهم، کاروان کوچکی را تشکیل داده از بصره خارج شدند. بیراهه را برگزیدند. بیابان ها در نور دیدند. در نزدیکی مکه به کاروان حسین رسیدند.
ساعتی بیاسودند. آن گاه عزم زیارت حسین کردند، ولی حسین را ندیدند! چون حسین، از آمدن دوستان بصره آگاه شده بود، خود به سوی ایشان رفته بود. وقتی که به جای گاه آن ها رسید، از آن ها پرسید.
گفتند: به سوی تو آمده اند. حسین در همان جا بنشست، تا جوخه کوچک دوستان فداکار، بازگشت. تشنه کامانی که به سوی آب زندگانی رفته بودند، ولی آب زندگانی خود به سوی آن ها آمد.
یزید که چشمش به حسین بیفتاد، گفت: نعمتی است بی نظیر که در اثر فضل خدا و رحمت خدا، نصیب شده و گرنه من کجا و این نعمت! خوش وقتی است، سعادت است، کام یابی است. پس گفت:
السلام علیک یابن رسول الله.
و در خدمت بنشست و گزارش داده گفت: به چه مقصد آمده اند و چگونه آمده اند.
حسین در حق ایشان، دعای خیر کرد...
جوی سعادت، به دریای رحمت بپیوست و جوخه کوچک بصره، داخل سربازان حسین، قرار گرفت و در خدمتش به سوی کوی شهادت راهی گردیدند. روز شهادت، جان بازی ها کردند تا همگی کشته شدند.
میان یزید عبدی و یزید اموی فرسنگ ها راه است.
هر دو یزیدند، اما این کجا و آن کجا!
این یزید، در راه حسین جان می دهد. آن یزید، از حسین جان می ستاند.
این یزید، پیرو حسین است، خودش شهید شد، پسرانش شهیدند، یارانش شهید شدند، ولی آن یزید!
از عامر بصری و سالم غلامش اگر بپرسید، پاسخ می شنوید که، آن دو مرد آزاده، دیرتر از بصره بیرون شدند و یک سره راهی کربلا گردیدند. روز شهادت به کوی شهادت رسیدند. وقتی بود که آتش جنگ شعله ور بود و تنور کشتار گرم شده، آن دو نیز به جان بازی پرداختند و در پیشگاه حسین شهید شدند.