عوامل انحراف امت اسلامى از پیام غدیر و اجتماع در سقیفه
موضوع : وبلاگ / مجله‌ی روشنگری
تاریخ انتشار : 9 آذر 1399
مدت زمان مطالعه : 58 دقیقه و 50 ثانیه
عوامل انحراف امت اسلامى از پیام غدیر و اجتماع در سقیفه
واقعه مهم غدیرخم، از طریق روایات شیعه و سنى، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هیچ تردیدى نیست. پس باید به این پرسش پاسخ داد که چه عواملى سبب شد تا پس از رحلت پیامبر اکرم ، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدیر خم، در سقیفه اجتماع کردند و اقدام به تعیین جانشین براى پیامبر نمودند؟
این مقاله، با استناد به متون معتبر تاریخى و با ریشه‏یابى وقایع، از هنگام بعثت پیامبر تا واقعه غدیرخم، و پس از غدیرخم تا رحلت پیامبر و تشکیل ‏سقیفه، سعى نموده است تا تصویر روشنى از علل نادیده‏گرفتن واقعه غدیرخم و تجمع انصار در سقیفه ارائه نماید.

مقدمه
حدیث غدیر، از جمله روایات متواتر است (2) که شیعه و سنى در اصل آن اتفاق‏ نظر دارند. بر وفق این حدیث، پیامبر اکرم در سال دهم هجرى، پس از انجام مراسم حجه‏الوداع، در روز هجدهم ذى‏حجه، در مکانى به نام غدیرخم، دستور توقف دادند و پس از قرائت‏ خطبه‏‌اى طولانى، فرمودند: «من کنت مولاه فعلى مولاه‏» هر کس من مولاى او هستم، پس على نیز مولاى اوست.
در تحقق این واقعه مهم هیچ تردیدى وجود ندارد و با توجه به صراحت‏ سخنان رسول گرامى اسلام و قراین بى‏شمار حالیه و مقالیه، بسیار واضح است که مراد از مولا، همان ولى و جانشین است و گمان نمی‏رود که با وجود آن همه ادله و شواهد روشن، هیچ محقق بى غرض و منصفى، کم‏ترین تشکیکى در این‏باره بنماید.
پس در این‏جا این سوال اساسى مطرح مى‏شود که چرا پس از رحلت رسول گرامى اسلام، در حالى که تنها دو ماه و چند روز از واقعه مهم غدیر خم گذشته بود، مردم همه چیز را از یاد بردند؟ و مهم‏تر از همه، اینکه چرا انصار، که سابقه‌‏اى بسیار درخشان در اسلام داشتند و در راه تعالى و پیشرفت اسلام، از بذل جان و مال خویش دریغ نکرده بودند، پیش از همه در سقیفه اجتماع کردند و به دنبال تعیین جانشینى براى پیامبر بودند؟!

از این مهم‏تر آنکه در بسیارى از روایاتى که از طریق شیعه و سنى نقل شده است: «عباس بن عبدالمطلب (عموى پیامبر )، در آخرین لحظات حیات پیامبراکرم ، از آن حضرت مى‏پرسد که پس از آن حضرت، آیا ولایت امر، در خاندان ما می‌‏باشد؟ اگر در خاندان ماست این را بدانیم و اگر نیست، درباره ما به دیگران سفارش شود.» (3)
اگر پیامبر به دستور وحى، على را به جانشینى خود منصوب کرده‌‏اند، دیگر این سوال، آن هم از طرف نزدیک‏ترین افراد به پیامبر ، چه معنایى مى‏تواند داشته باشد؟
این یک سوال بسیار مهم و اساسى است که جوابى مستند و قانع‏ کننده مى‏طلبد، و نمی‌‏شود فقط با جملاتى شعارگونه و ادبى به آن پاسخ گفت.
براى اینکه پاسخى کاملا مستند به این پرسش داده شود، لازم است‏با نگاهى گذرا به بعضى از حوادث پس از بعثت پیامبر تا ماجراى سقیفه، به ریشه‌‏یابى آن بپردازیم.

وقایع پس از بعثت تا غدیرخم
1. دلایل مهاجرت پیامبر به مدینه
پیامبر اکرم در آغاز نبوت خویش، با دشمنان سرسختى از قریش روبه رو گشت، و با آن همه تلاش طاقت ‏فرسایى که انجام داد، فقط موفق شده بود عده اندکى از آنان را به اسلام هدایت کند، که بیشتر این افراد نیز از طبقه ضعیف جامعه بودند و عموم ثروتمندان و زورمداران، با سرسختى و جدیت در مقابل پیامبر ایستاده بودند. آنان‏که در راه سرکوب و ریشه‏کن کردن این آیین مقدس، از هیچ کوششى دریغ نمیکردند، آن‏چنان عرصه را بر پیامبر تنگ کرده بودند که پیامبر براى مسلمانان چاره‌‏اى جز مهاجرت به سرزمین‏هاى دیگر نیافت.
پیامبر اکرم در راه تبلیغ دین خدا هرگز کوتاه نیامده بود و از کم‏ترین فرصت‏ها بیش‏ترین بهره را می‌برد. در همین راستا در ملاقاتى که با بعضى از بزرگان یثرب (مدینه) داشت، آنان را به اسلام دعوت کرد و آنان نیز اسلام را پذیرفتند و با پیامبر عهد و پیمانى بستند که به بیعه‏النسا (بیعت زنان) معروف گشت. شاید دلیل این نامگذارى بدین سبب بود که این بیعت ‏شامل جنگ و قتال نمىی‌شد. (4)
مشرکان قریش سرانجام براى ریشه‏ کن کردن اسلام تصمیم به قتل پیامبر گرفتند، اما پیامبر با وحى الهى از نقشه آنان آگاه شد و تصمیم گرفت تا به طور مخفیانه و شبانه از مکه خارج شود و به سوى مدینه مهاجرت نماید، و براى آن‏که مشرکان قریش از خروج پیامبر آگاه نگردند از على خواست تا در بستر آن حضرت بخوابد و على نیز براى حفظ جان پیامبر حاضر شد تا جان خویش را فداى جان پیامبر کند. بنابراین، با آرامش قلبى تمام، در بستر پیامبر خوابید و با ایمان راسخى که داشت، لحظه‌‏اى دچار تردید و ترس و وحشت نگردید و خود را در آغوش خطرى انداخت که می‌دانست تا چند لحظه دیگر مورد هجوم نیزه‏هاى دشمنان قرار خواهد گرفت. (5) پیامبر نیز موفق شد در این فرصت، از مکه خارج شود و به سوى مدینه مهاجرت نماید.

2. حوادث پس از مهاجرت و نقش انصار در حمایت از پیامبر
در هر صورت، پیامبر به مدینه مهاجرت نمود. پس از مهاجرت پیامبر به مدینه، انصار استقبال شایانى از پیامبر و دیگر مهاجران نمودند و حاضر شدند در راه حمایت از پیامبر و دین خدا، در مقابل سرسخت‏ترین و کینه‏ توزترین دشمنان، یعنى مشرکان قریش، بایستند و انصافا در این راه از هیچ کوشش و ایثارى دریغ نورزیدند. قرآن کریم نیز در سوره حشر، (6) به ایثار و فداکارى آنان اشاره می‌‏کند و آن را می‌‏ستاید.
پس انصار در راه حمایت از پیامبر حاضر شدند تا براى پیشرفت اسلام، پنجه در پنجه مشرکان قریش بیندازند و خود را درگیر جنگ‏هایى سخت و خونین با آنان نمایند. این گروه در نخستین درگیرى با مشرکان قریش، در جنگ بدر - که جنگى نابرابر بود - موفق شدند حدود 70 تن از مشرکان قریش را به هلاکت ‏برسانند که عموما از سران قریش بودند. (7) همچنین 14 تن از مسلمانان در این جنگ به شهادت رسیدند که 8 تن آنان از انصار بودند. (8)
پس از جنگ بدر، طولى نکشید که جنگ احد پیش آمد. در این جنگ نیز مسلمانان موفق شدند 23 تن از مشرکان را به هلاکت‏ برسانند، ولى سهل‏ انگارى عده‏اى از مسلمانان که بر روى تپه «عینین‏» مستقر بودند، سبب شد تا حدود 70 تن از مسلمانان به شهادت برسند. (9)
به طور معمول در فاصله بین جنگ‏هاى بزرگ، سرایا و غزوات دیگرى نیز پشت‏ سر هم اتفاق می‌‏افتاد.
سپس در سال پنجم هجرى، (10) تمام دشمنان اسلام، دست‏به دست هم دادند و با ده هزار نیرو و به منظور ریشه‏ کن کردن اسلام، مدینه (موطن انصار) را مورد محاصره قرار دادند، به گونه‌‏اى که ترس و وحشت مدینه را فرا گرفته بود. این جنگ که جنگ خندق یا احزاب نامیده شد، با رشادت و شجاعت مولا على که با ضربتى تاریخى، عمروبن عبدود، قهرمان عرب را به هلاکت رساند، به نفع مسلمانان تغییر کرد و سرانجام به خاطر طوفان و بارش شدید باران، ترس و وحشت فراوانى در دل مشرکان افتاد و آنان از محاصره مدینه دست کشیدند. (11)
در مجموع، پیامبر پس از مهاجرت به مدینه، در طول این 10 سال، درگیر 74 جنگ، اعم از غزوه و سریه شدند، (12) که در این نبردها انصار نقش بسیار مهمى داشتند و مى‏توان گفت: موفقیت و گسترش اسلام در سایه کمک‏‌هاى انصار بود و در اصل، به خاطر همین کمک‌‏ها و نصرتى که آنان در راه پیشرفت اسلام نمودند، پیامبر آنان را انصار نامید.
تعداد مسلمانان روزبه روز افزایش می‌یافت. در این میان، بعضى واقعا به حقانیت اسلام پى می‌‏بردند و مسلمان می‌شدند، ولى عده‏اى نیز بودند که به دلیل قدرت یافتن اسلام و یا به دلیل منافعى که مسلمان شدن برایشان داشت، مسلمان می‌‏شدند.
سرانجام در سال هشتم هجرى مکه به دست مسلمانان فتح شد و اسلام در جزیره‏العرب گسترش یافت. اهل مکه که در برابر عظمت‏ سپاهیان اسلام شگفت‏ زده شده بودند، چاره‏اى جز مسلمان شدن نداشتند. (13) در این زمان تعداد مسلمانان از لحاظ کمى به اوج خود رسیده بود، ولى از لحاظ کیفى وضع خوبى نداشت و به غیر از عده‏اى که از عمق وجودشان به اسلام ایمان آورده بودند و در برابر فرمان خدا و رسولش مطیع محض بودند، تعداد زیادى از آنان را می‌توان مسلمان مصلحتى دانست.
با افزایش تعداد مسلمانان، انصار دیگر تنها گروه مسلمان جزیره‏العرب نبودند، بلکه فقط تعدادى اندک بودند که در میان جمعیت عظیمى از مسلمانان قرار داشتند، اما پیامبر همواره از انصار قدردانى می‌کردند و آنان را مورد حمایت‏ بی‌دریغ خویش قرار می‌دادند، زیرا آنان در حمایت از پیامبر در آن لحظات سخت، از هیچ تلاش و کوششى دریغ نکرده بودند و نیز این افراد عموما اسلام و ایمانشان ریشه‏‌دار بود، چون سال‏ها در کنار پیامبر از تعالیم آن حضرت بهره‏‌مند شده بودند.
پیامبر در اواخر عمر شریفشان سفارش‌‏هاى اکیدى درباره انصار می‌‏نمودند، چنان‏که در این‏باره فرمودند: «انهم کانوا عیبتى التى اویت الیها فاحسنوا الى محسنهم و تجاوزوا عن مسیئهم‏» ; (14) «انصار موضع اطمینان و سر من بودند که من بدان پناهنده شدم، پس به نیکوکار ایشان نیکى کنید و از بدکارانشان درگذرید.» انصار نیز به این عنایت‏‌ها و حمایت‏‌هایى که پیامبر از آنان می‌کرد بسیار دلگرم بودند.

چگونگى ابلاغ وحى درباره جانشینى حضرت على
پس از نازل شدن سوره «اذا جاء نصر الله ...» ، (15) سخنانى از پیامبر اکرم شنیده شد که خبر از نزدیک بودن وفاتش می‌داد. (16) همچنین در حجه‏الوداع، در بعضى از سخنانش به صراحت و در بعضى دیگر با تلویح، نزدیک بودن وفات خود را اعلان می‌نمود. (17) این مطلب به طور طبیعى می‌توانست این سوال را در اذهان ایجاد کند که پس از پیامبر چه کسى زمام امور مسلمانان را به دست می‌گیرد و چه خواهد شد؟ ظاهرا هر حزب و گروهى مایل بود که خلیفه رسول خدا از میان آنان باشد و شاید خود را سزاوارتر نسبت ‏به این امر می‌پنداشتند و به آن می‌اندیشیدند.
اگرچه پیامبر درباره لیاقت و جانشینى على در مجالس و محافل مختلف سخن به میان آورد، (18) ولى این سخنان عموما در اجتماعات بسیار محدودى مطرح شده بود، اما در غدیر خم، این وحى الهى بود که به همه توهمات پایان داد و پیامبر را مکلف ساخت تا على را به جانشینى منصوب و معرفى کند. پس از نزول وحى، پیامبر اکرم به دنبال یافتن فرصت مناسبى بود تا آن را به مردم ابلاغ کند، اما با توجه به شناخت و بصیرتى که پیامبر از جامعه مسلمانان آن زمان داشت، اوضاع را براى ابلاغ این وحى مناسب تشخیص نمی‌داد و سعى می‌کرد تا زمینه را آماده سازد و یا فرصت مناسب‏ترى براى این امر پیش آید تا بتواند وحى الهى را به مردم ابلاغ کند. البته باید به این نکته توجه داشت که وحى الهى، به طور کلى مسئله جانشینى على را مطرح کرده بود و چگونگى ابلاغ آن در اختیار خود پیامبر پس مطلبى که در بعضى از روایات (20) ذکر شده مبنى بر تاخیر پیامبر در ابلاغ وحى، هرگز به معنى کوتاهى پیامبر در ابلاغ وحى نیست. چنانکه شیخ مفید نیز در این‌‏باره مى‏گوید: «قبلا وحى بر پیامبر نازل شده بود، ولى وقت ابلاغ آن معین نگردیده بود و پیامبر به دنبال یافتن وقت مناسبى براى آن بود، و هنگامى که به غدیر خم رسیدند آیه تبلغ نازل شد.» (21)
این مطلب که قبلا بر پیامبر وحى نازل شده بود و پیامبر ابلاغ آن را به وقت مناسب‏ترى موکول می‌کرد، به وضوح از خود آیه تبلیغ، (22) قابل فهم است. زیرا این آیه می‌فرماید: «اى رسول! آنچه که بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن‏» و سپس تهدید می‌کند که «اگر این کار را انجام ندهى رسالتش را انجام نداده‏‌اى.» پس می‌بایست قبلا بر آن حضرت مطلبى نازل می‌‏شد، تا در این آیه بفرماید: «آنچه بر تو نازل شده بود را ابلاغ کن‏» و از تهدیدى که در آیه وجود دارد نیز می‌توان فهمید که پیامبر بنا به عللى، ابلاغ آن را به بعد موکول می‌‏نمود. این آیه سپس می‌‏فرماید: «والله یعصمک من الناس‏» و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه می‌دارد.
با دقت در این آیه، و روش پیامبر در ابلاغ وحى، این پرسش مطرح می‌گردد که در جامعه اسلامى آن زمان چه می‌گذشت و چه جوى در میان مسلمانان حاکم بود که سبب شد تا پیامبر ابلاغ وحى را به زمانى دیگر موکول کند؟ اگر به این پرسش به خوبى پاسخ داده شود، می‌‏تواند بسیارى از ابهامات موجود در این زمینه را برطرف سازد و ما را به موقعیت اجتماعى و سیاسى مسلمانان در آن زمان واقف گرداند.
اکنون در پاسخ به این پرسش، نکات قابل توجهى از مسائل سیاسى - اجتماعى آن زمان را مورد بررسى قرار می‌‏دهیم:

1. وجود تعداد بسیارى تازه مسلمان
اگرچه تعداد مسلمانان در اواخر دوران رسالت‏ به اوج خود رسیده بود، ولى بیش‏تر این تعداد را تازه مسلمانان تشکیل می‌‏دادند که البته باید گفت: کم نبودند کسانى که از ایمانى مستحکم و استوار برخوردار بودند، ولى این تعداد در برابر جمعیت عظیم مسلمانان چندان زیاد نبودند، و بیشتر این تازه مسلمانان، از ایمان عمیق و ریشه‏‌دارى بهره‏‌مند نبودند. (23) چون عده‌‏اى به خاطر منافعى که مسلمان شدن برایشان داشت، اسلام را پذیرفتند و عده‏اى دیگر، چون در اقلیت قرار گرفته بودند، به ناچار اسلام اختیار کردند و بعضى دیگر نیز که تا آخرین حد ممکن، در برابر اسلام ایستادگى کرده بودند و دیگر توان مقابله با اسلام را نداشتند، شیوه دیگرى را برگزیدند که از آن جمله، می‌‏توان از ابوسفیان و اطرافیانشان که جزو طلقا در فتح مکه بودند، نام برد. بدیهى است ابلاغ چنان امر عظیمى در میان این جمعیت، مشکلاتى را به همراه خواهد داشت.

2. وجود منافقان در میان مسلمانان
یکى از بزرگ‏ترین مشکلات پیامبر در طى سال‏هاى رسالتش، وجود منافقان در میان مسلمانان بود. این گروه که در ظاهر مسلمان بوده، ولى در باطن هیچ اعتقادى به اسلام نداشتند، در فرصت‏هاى مناسب، ضربه خویش را به اسلام وارد می‌‏ساختند و سبب گمراهى دیگران نیز می‌‏شدند.
قرآن کریم، در سوره‌‏هاى متعددى، همچون بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، عنکبوت، توبه، احزاب، فتح، حدید، حشر و منافقون به این مسئله پرداخته است و با شدیدترین عبارات از آنان سخن گفته است. در مجموع 37 مرتبه فقط از ریشه کلمه نفاق در قرآن استفاده شده است.
این افراد که در جنگ احد، یک سوم مسلمانان را به خود اختصاص داده بودند، به سرکردگى عبدالله بن ابى از جنگ کناره گرفتند و سبب تفرقه در سپاه اسلام شدند که سوره منافقون در شان این افراد نازل شده است. (24) اکنون جا دارد که این مسئله را مطرح کنیم که در زمانى که اسلام طرفداران چندانى نداشت و از اقتدار چندانى نیز بهره‏‌مند نبود و انگیزه چندانى نیز براى پنهان کردن اعتقادات نبود، این گروه ، یک سوم مسلمانان راتشکیل می‌‏دادند، حال معلوم است که در زمان اقتدار کامل اسلام و فراگیر شدنش، این تعداد به چه میزان زیادى می‌توانست افزایش یابد.
پیامبراکرم همواره با این گروه مشکل داشت، اینان به یقین در حجه‏الوداع نیز همراه پیامبر بودند و از لحاظ فکرى نیز معلوم بود که این افراد هرگز راضى به جانشینى على نخواهند شد و به توطئه می‌پردازند و جامعه اسلامى را به هرج و مرج می‌کشانند و به این سبب، اصل اسلام و قرآن به خطر می‌افتد، پس جا دارد که پیامبر از این امر نگران و خائف باشد.
اصل وجود منافقان، تا آخرین لحظات حیات پیامبر ، امرى غیرقابل انکار است، حتى عمر پس از رحلت پیامبر ، وفات یافتن پیامبر را انکار می‌‏کرد، می‌گفت: «گروهى از منافقان گمان مى‏کنند که پیامبر مرده است.» (25) همچنین بعضى از نقل‏‌هاى تاریخى، کسانى را که نسبت‌‏به امیر بودن اسامه به خاطر جوان بودنش اعتراض میکردند، «گروهى منافق‏» ذکر کرده‌‏اند. (26)
این جماعت، در زمان پیامبر از خطرناک‏ترین دشمنان آن حضرت به شمار می‌‏آمدند، اما معلوم نشد که پس از وفات پیامبر و جانشینى خلفاى سه‌‏گانه، چگونه این گروه به یکباره محو شدند و دیگر مشکلى براى حاکمان به شمار نمی‌‏آمدند! آیا این جماعت پس از وفات پیامبر همگى برگشته و یکباره مسلمان شده بودند؟! یا این‏که با آنان مصالحه شده بود؟! و یا این‏که کسانى بر سر کار آمده بودند که دیگر مشکلى با آنان نداشتند؟!

3 . کینه‌‏توزى بعضى نسبت‏ب ه على
یکى از خصلت‏‌هاى بارز عرب کینه‏‌توزى است. (27) با توجه به سابقه على در جنگ‏هاى متعدد، و افرادى که در آن جنگ‏‌ها به دست على کشته شده بودند، و در این زمان، اقوام همان افراد، جزو جمعیت عظیم مسلمانان بودند، بدیهى است که این افراد کینه‌‏اى دیرینه از على در دل خود داشته باشند و هرگز راضى به جانشینى او نباشند.
تصور این‏که این افراد دیگر مسلمانان شده بودند و گذشته‏‌ها را فراموش کرده بودند، ناشى از عدم شناخت‌‏خوى عربى، بخصوص عرب آن زمان است. به عنوان نمونه: وقتى سوره منافقون نازل شده بود و عبدالله بن ابى (رئیس منافقان) رسوا گشت، پسر عبدالله بن ابى از پیامبر خواست تا خودش، پدرش را به هلاکت‏ برساند. وى گفت: نمی‌خواهم دیگرى او را به قتل برساند، تا من کینه او را در دل بگیرم. (28)
در صدر اسلام، نمونه‏‌هاى بسیارى در این‏باره می‌توان یافت، ولى کافى است در همین یک نمونه، تامل شود تا معلوم گردد چگونه یک فرد حاضر است تا با دست‏ خویش پدرش را به قتل برساند، ولى حاضر نیست دیگران این کار را انجام دهند، تا مبادا کینه دیگران را در دل بگیرد. پس با این مطلب می‌توان فهمید که چرا عده‌‏اى، کینه على را در دل داشتند.

4. وجود تفکرات جاهلى مبنى بر جوان بودن على
عده‏‌اى به خاطر طرز تفکر جاهلى، هرگز حاضر به اطاعت از یک جوان کم سن و سال نبودند و حتى صرف امارت یک جوان را براى خود ننگ می‌دانستند. به عنوان نمونه، ابن عباس مى‏گوید: در زمان خلافت عمر، روزى با عمر می‌‏رفتم، او به من رو کرد و گفت: «او (على) از همه مردم نسبت‏ به این امر سزاوارتر بود، اما ما از دو چیز می‌ترسیدیم: یکى این‏که او «کم سن بود» و دیگر این‏که به فرزندان عبدالمطلب علاقه‌‏مند بود.» (29)
نمونه دیگر: پس از کشاندن على به مسجد براى بیعت ‏با ابوبکر، ابوعبیده وقتى دید على هرگز حاضر نیست تا با ابوبکر بیعت کند، رو به على کرد و گفت: «تو "کم سن" هستى و اینان مشایخ قوم تو هستند و تو، همانند آنان شناخت و تجربه ندارى، پس با ابوبکر بیعت کن و اگر عمرت باقى باشد، به خاطر فضل و دین و علم و فهم و سابقه قرابتت، سزاوار این امر هستى.» (30) پس اگرچه على را شایسته این امر، و یا حتى سزاوارتر از همه می‌دانستند، ولى نمی‌توانستند قبول کنند که یک جوان بر آن‏ها امیر باشد.
این موضوع را در لشکر اسامه بن زید، هم می‌‏توان دید: وقتى که پیامبر اسامه جوان را به سرپرستى سپاهى برگزید که مشایخ قوم نیز در آن بودند، عده‏اى نسبت ‏به این انتخاب پیامبر اعتراض کردند. وقتى پیامبر از این اعتراض باخبر شد، غضبناک شد و بر منبر رفت و فرمود: شما قبلا درباره پدرش نیز اعتراض کرده بودید، در حالى که هم او و هم پدرش لیاقت امارت داشته و دارند. (31)
البته از جهتى می‌توان ریشه این امر را در حسادت دانست، چون این عده، وقتى می‌دیدند یک جوان، مانند على این همه لیاقت و شایستگى دارد و نزد رسول خدا از محبوبیت‏ بسیارى برخوردار است، و همین فرد، پس از رسول خدا امیر آنان خواهد بود، به شدت نسبت‏ به آن حضرت حسادت می‌‏ورزیدند.

5. نداشتن انقیاد کامل گروهى از مسلمانان در برابر دستورات پیامبر
در میان مسلمانان افرادى بودند که اطاعت آنان از پیامبر مشروط بود. یعنى تا زمانى که اطاعت از پیامبر ضررى برایشان نداشت، حرفى نداشتند، ولى اگر پیامبر دستورى می‌داد که باب میل آنان نمی‌بود و یا آنان با عقل قاصر خود، قادر به درک آن نمی‌بودند، اقدام به مخالفت آشکار یا پنهان می‌‏نمودند. نمونه آن، مخالفت عده‏اى از مسلمانان در انجام بعضى از مراسم حجه‏الوداع است: پیامبر در حین مراسم حج فرمودند: هرکس با خودش قربانى ندارد حجش را به عمره تبدیل کند و آنان‏که قربانى همراه دارند بر احرام خویش باقى باشند. عده‌‏اى اطاعت نمودند و عده‌‏اى دیگر مخالفت کردند، (32) که یکى از آن مخالفان، شخص عمر بود. (33)
از دیگر شواهد این مطلب می‌‏توان به اعتراض عمر در صلح حدیبیه اشاره کرد. (34) نمونه دیگر، اعتراض عده‌‏اى از مسلمانان به انتخاب اسامه، به فرماندهى سپاه بود، (35) که نه تنها به آن اعتراض کردند، بلکه از همراهى با سپاه نیز امتناع مى‏کردند; یعنى با این‏که پیامبر دستور اکید می‌دادند که مهاجران و انصار باید به همراه لشکر اسامه از مدینه خارج شوند، با این وجود، افرادى از همین به اصطلاح سران مهاجر از این امر سرپیچى می‌کردند و به بهانه‏‌هایى، لشکر اسامه را همراهى نمی‌‏کردند، (36) تا آنجا که دیگر پیامبر لعنت کردند کسانى را که از این امر تخلف نمایند و لشکر اسامه را همراهى نکنند. (37)

نمونه دیگر آن، در آخرین لحظات حیات رسول گرامى اسلام اتفاق افتاد و آن ماجراى کتابت ‏بود: (38) پیامبر فرمودند: وسایل کتابت‏ بیاورید تا مطلبى را مکتوب کنم که هرگز پس از آن، گمراه نگردید، ولى عمر گفت: «پیامبر هذیان می‌گوید! » برخى از همین روایات می‌گوید: بعضى از حاضران در آن مجلس می‌گفتند: کلام همان است که رسول خدا فرمود، و بعضى دیگر می‌گفتند: حرف، حرف عمر است. (39) که این امر نشانگر آن است که عمر و عده‏‌اى، از فرمان رسول خدا تمرد نمودند و حتى بر پیامبرى که قرآن به صراحت می‌‏گوید: «و ما ینطق عن الهوى‏» (40) تهمت هذیان زدند!
با توجه به مطالب گذشته، در مجموع می‌‏توان فهمید که چرا پیامبر ابلاغ وحى را به فرصتى دیگر موکول می‌‏نمود! زیرا با توجه به شناخت دقیقى که پیامبر از اوضاع و احوال مسلمانان داشتند، احتمال «تمرد آشکار» مى‏دادند; یعنى می‌‏دانستند که اگر على را به جانشینى خود معرفى کنند، عده‌‏اى «به طور علنى‏» در مقابل پیامبر می‌‏ایستند و هرگز به این امر راضى نمی‌شوند; ولى وحى الهى در قسمت آخر آیه تبلیغ به پیامبر اطمینان داد که: «خداوند تو را از مردم مصون نگاه می‌‏دارد» ; یعنى تو را از شر مردم، و مخالفت علنى مردم محافظت می‌‏نماید.

موید این مطالب روایتى است که در تفسیر عیاشى از جابربن عبدالله و ابن عباس نقل شده است: «... فتخوف رسول الله ان یقولوا: حامى ابن عمه و ان تطغوا فى ذلک علیه‏» (41) یعنى: «پیامبر خوف این داشتند که مردم بگویند: از پسر عمویش پشتیبانى کرد و بدین خاطر بر پیامبر طغیان کنند.» البته در بعضى از نسخ (42) به جاى حامى «جاءنا» یا «خابى‏» و به جاى «تطغوا» ، «یطعنوا» دارد، که در این صورت، خوف پیامبر را به خاطر طعنه‏‌هاى مردم ذکر می‌کند، که اگر این هم باشد، دلالت‏ بر مطالب گذشته ما دارد، ولى بعید به نظر می‌‏رسد که پیامبر فقط به خاطر طعن مردم، ابلاغ وحى الهى را به وقتى دیگر موکول کند و ظاهرا، عبارت «تطغوا» صحیح‏تر است. یعنى پیامبر خوف طغیان و سرپیچى علنى داشتند.
با این تقریرى که نمودیم، این اشکال نیز جواب داده می‌شود که اگر منظور آیه درباره ولایت على است و خداوند به پیامبرش وعده امان از شر مردم را داده است، پس چرا على پس از رحلت پیامبر به خلافت نرسید؟ مگر می‌‏شود وعده الهى عملى نگردد؟! (43)
پاسخ آن، همان است که وحى الهى وعده کرده بود که پیامبر را از طغیان و مخالفت علنى مردم در امان نگه دارد و همین امر نیز واقع شد، همان‏گونه که روایات غدیرخم بر آن شهادت می‌‏دهند.
علاوه، این آیه می‌فرماید: «والله یعصمک من الناس‏» خداوند تو (پیامبر) را از مردم مصون نگه می‌دارد، که منظور همان است که پیش از این گفته شد. یعنى خداوند پیامبرش را از مخالفت علنى مردم در امان نگه می‌‏دارد و نفرموده است «والله یعصمه من الناس‏» ; یعنى نفرموده که (على) را از مردم مصون نگاه می‌دارد، تا این کلام را وعده‏اى الهى براى به خلافت رسیدن ظاهرى على بدانیم.

تلاش‏هاى پنهان و آشکار پس از غدیرخم به منظور کنار گذاشتن اهل‌‏بیت
واقعه غدیر خم، تکلیف مسلمانان و جامعه اسلامى را به روشنى مشخص کرده بود. آنان که مطیع اوامر خدا و رسولش بودند، از جان و دل آن را پذیرفتند و آنان‏که در باطن با این امر مخالف بودند، در آن فرصت، توان مخالفت و طغیان نداشتند و در ظاهر، همگى این امر را پذیرفتند و جانشینى على را به او تبریک گفتند. در این‏باره جمله معروف ابوبکر و عمر «بخ بخ لک یابن ابى‏طالب‏» (44) نمونه‌‏اى از این پذیرش عمومى است.
اما آنان‏که با جانشینى على مخالف و در آرزوى به دست‏گیرى حکومت‏ بودند، اگرچه در ظاهر آن را پذیرفتند، ولى در باطن سخت ناراحت‏ب ودند و اقدام به کارهاى مخفیانه و زیرزمینى می‌نمودند، تا على را کنار زده و خود زمام امور را به دست گیرند. شواهد بسیارى بر این مطلب دلالت دارد که در اینجا به نمونه‏‌هایى از آن اشاه می‌کنیم:

اول: شواهد عمومى
پیامبر پس از واقعه غدیرخم، مکرر جانشینى على و فضایل او را گوشزد می‌‏نمود و همواره درباره اهل‏بیت‏ سفارش می‌کرد و در سخنانش مردم را از خطرات احتمالى پس از خود آگاه می‌‏کرد و با آنان اتمام حجت می‌‏نمود. یکى از نمونه‌‏هاى بارز این مورد، حدیثى است که بیشتر کتب تاریخى و روایى شیعه و سنى آن را نقل کرده‌‏اند، که پیامبر در اواخر حیات خود فرمودند: «اقبلت الفتن کقطع اللیل المظلم‏» ; (45) «فتنه‌‏ها، همچون پاره‏‌هاى شب ظلمانى پى در پى در می‌‏رسند.» بسیارى از این روایات می‌‏گویند: پیامبر این جمله را در آن شب‌‏هاى آخر، که براى استغفار اهل بقیع رفته بودند، فرموده‌‏اند.
به راستى چه اتفاقى در درون جامعه اسلامى افتاده بود و چه امرى در حال شکل‏‌گیرى بود که چنین سخنان جگرسوزى از پیامبر شنیده می‌شد؟ آن هم در آخرین لحظات عمر شریفشان و پس از آن همه رنج‌‏ها و کوشش‌‏هاى طاقت‏‌فرسا که براى هدایت مردم و تشکیل جامع‌ه‏اى بر اساس قوانین پاک الهى انجام داده بودند. با شنیدن این جملات از پیامبر در آن لحظات آخر، حزن و اندوه، وجود یک مسلمان را فرا می‌گیرد و آهى سرد از نهادش برمی‌خیزد که چرا نگذاشتند پیامبر خاتم پس از آن همه رنج‏ها، لااقل با اطمینان خاطر از امت‏خویش به سوى پروردگارش رهسپار شود؟
این سخنان از پیامبر اکرم، به صراحت‏ بیان‏‌کننده فعالیت‏هاى زیرزمینى عده‏اى براى انحراف جامعه اسلامى از مسیر اصلى‌‏اش می‌‏باشد و خبر از فتنه‌‏هایى پى در پى می‌‏دهد که در میان مسلمانان، در حال واقع شدن بود. پس جا دارد این پرسش مطرح گردد که فتنه‌‏گران چه کسانى بودند و چه هدف‏‌هایى در سر داشتند؟ در اینجا، بنا داریم تا با استناد به متون تاریخى و روایى، این فتنه‌‏گرها را معرفى نماییم.

دوم: تلاش‌‏هاى بنی‌امیه و همفکران آن‏ها
فرزندان امیه، همواره خود را در ریاست‏ بر عرب، سزاوارتر از همه، می‌‏دانستند و در این باره، پیوسته با فرزندان هاشم در نزاع بوده‌‏اند و به همین خاطر پس از بعثت پیامبر به شدت با او مقابله می‌کردند و تا جایى که می‌توانستند علیه پیامبر اکرم توطئه نموده و جنگ به راه می‌انداختند. اما سرانجام با ذلت و خوارى تن به شکست داده و مجبور به پذیرش اسلام شدند، ولى هرگز از خیال ریاست ‏بر عرب بیرون نیامده بودند.
این گروه به خوبى می‌دانستند تا زمانى که پیامبر زنده است جایى براى تحقق آمال و آرزوهایشان وجود نخواهد داشت، پس معلوم بود که آنان در فکر پس از وفات پیامبر بودند. اما از آنجا که از جهت اسلامى، هیچ اعتبارى در میان مسلمان نداشتند، می‌دانستند که به دست‏گیرى حکومت، بلافاصله پس از رحلت پیامبر کارى نشدنى است. در نتیجه، آنان می‌‏بایست‏ برنامه‌‏اى درازمدت، براى به دست‏گیرى حکومت تنظیم می‌کردند و تاریخ گواه آن است که چنین نیز کردند. این مطلب یک ادعاى صرف نیست و شواهد بسیارى بر آن دلالت دارد که بدین شرح است:

1 . دینورى (46) و جوهرى (47) نقل کرده‌‏اند: در حالى که عده‌‏اى در سقیفه با ابوبکر بیعت کرده بودند، «بنى امیه گرد عثمان بن عفان جمع شده بودند و بر خلافت او اتفاق داشتند.» (48) این خود شاهد بزرگى است‏ بر این‏که بنى امیه در فکر به دست آوردن حکومت‏ بودند و عثمان را که تقریبا از چهره‌‏هاى مثبت‏ بنی‌‏امیه بود و بر خلاف دیگر افراد بنی‌‏امیه، از سابقه سویى برخوردار نبود، علم کردند، زیرا او را درآن شرایط، بهترین فرد براى این امر می‌‏دانستند. اگرچه به نظر ما، این امر در آن زمان، چندان جدى نبود و بیشتر می‌توان آن را یک مانور سیاسى دانست که زمینه را براى آنان آماده می‌‏کرد. شاهد این مطلب آن است که عمر پس از دیدن این صحنه، یعنى اجتماع بنی‌امیه در گرد عثمان، به آنان رو کرد و گفت: چرا چنین کردید، بیایید و با ابوبکر بیعت کنید! در این جمع، نخست عثمان برخاست و با ابوبکر بیعت کرد و سپس بنی‌امیه همگى با ابوبکر بیعت کردند. (49)

2 . جوهرى روایت کرده است: «هنگامى که با عثمان بیعت‏ شد، ابوسفیان گفت: این امر (حکومت) در قبیله تیم قرار گرفته بود، اما تیم را چه به این امر، سپس به قبیله عدى منتقل شد پس چه دورتر و دورتر گشت، سپس به جایگاهش بازگشت و در مکانش مستقر شد، پس آن را محکم بگیرید!» (50) این روایت آن‏چنان گویاست که دیگر احتیاج به توضیح ندارد.
در اینجا این پرسش مطرح می‌‏گردد که اگر چنین است، پس چرا ابوسفیان در ابتدا با ابوبکر بیعت نکرد و به سوى على رفت و اعلان آمادگى نمود که اگر على بخواهد، علیه ابوبکر مدینه را پر از لشکر نماید؟ (51)
در پاسخ می‌گوییم: بعضى این مطلب را به تعصبات قبیله‏‌اى منسوب کرده و گفته‌‏اند ابوسفیان به خاطر تعصبات قبیله‏‌اى، اقدام به چنین کارى نموده بود (52) که در بدو امر این مطلب موجه می‌‏نماید، ولى به نظر می‌رسد علت این امر چیز دیگرى بوده است و آن این‏که ابوسفیان یکى از چهره‏‌هاى تیزهوش و زیرک بنی‌‏امیه بود، و به یقین از این کار اهداف بلندترى را دنبال می‌کرد.
به احتمال قوى منظور وى از این کار، دستیابى به چند چیز بود، یکى این‏که با مخالفت‏ خویش در امر بیعت‏ با ابوبکر، خواستار امتیازاتى از آنان بود و دیگر این‏که اگر موفق می‌‏شد على را به جنگ مسلحانه با ابوبکر بکشاند، برنده این درگیرى بنی‌‏امیه و شخص ابوسفیان بود، زیرا وى می‌‏خواست آن دو گروه را به جان هم بیندازد و هر دو را تضعیف کند و جایگاه بنی‌‏امیه را مستحکم نماید و یا لااقل به خاطر مخالفتش با ابوبکر می‌توانست او را مجبور به دادن امتیازاتى کند، و به واقع، در این امر نیز موفق شده بود، چون هم از جهت مالى سود برد، زیرا بنا به روایتى، پس از بازگشت ابوسفیان از سفر جمع‌‏آورى زکوات، ابوبکر به پیشنهاد عمر و به منظور پیش‏گیرى از شرارت او، همه آن اموال را به او داد و او نیز از این کار راضى شد. (53) علاوه بر این موفق شده بود وعده امارت را براى پسرش معاویه، به دست آورد. (54)
با این توضیح، خوب می‌توان فهمید که چرا على با پیشنهاد ابوسفیان مخالفت کرد و در واقع او را از خود طرد نمود و فرمود: «به خدا قسم تو از این کار منظورى جز فتنه ندارى و همواره بدخواه اسلام بوده‌‏اى، ما احتیاج به خیرخواهى تو نداریم.» (55) از مضمون سخنان على می‌توان فهمید که منظور ابوسفیان، به راه انداختن توطئه‌‏اى دیگر بوده و مسئله تعصب قبیله‌‏اى نبوده است.
از بیش‏تر روایاتى که در این‏باره ذکر شده، فهمیده می‌شود که در میان بنی‌امیه، فقط شخص ابوسفیان، مخالف بیعت‏ با ابوبکر بوده و حتى به جمع بنی‌امیه در مسجد رفته بود و آن‏ها را به قیام علیه ابوبکر دعوت کرده بود، ولى هیچ‏ یک از آنان به او جواب مثبت ندادند. (56) 
از این ماجرا می‌توان فهمید که این مخالفت و دعوت به قیام، یک ظاهرسازى بیش نبوده است، زیرا اطاعت‏ بنی‌‏امیه از ابوسفیان و موقعیت‏ بارز او در میان آنان، غیرقابل انکار است و ممکن نبود بنی‌‏امیه، روى ابوسفیان را بر زمین بگذارند و به او جواب منفى بدهند. این امر را می‌توان از کلمات ابوسفیان خطاب به على فهمید. زیرا وى در آن سخنان، با پشت گرمى بسیارى سخن از پر کردن مدینه از لشکر می‌‏کرد، (57) و از نوع پاسخ على ، به وى، می‌‏توان جدى بودن ابوسفیان در این ادعا را استنباط کرد.
پس می‌توان نتیجه گرفت، بنی‌‏امیه می‌دانستند بلافاصله پس از رحلت پیامبر ، زمینه آن‏قدر آماده نیست که آنان بتوانند بر سر کار آیند، پس هدفشان از آن سرو صداها، آماده کردن زمینه و برداشتن گام اول براى رسیدن به حکومت‏ بوده است، و در واقع، با خلافت ابوبکر - به عنوان پلى براى انتقال قدرت از بنی‌‏هاشم به بنی‌امیه - کاملا موافق بودند و حتى با آنان همکارى می‌کردند. اگرچه اثبات این همکارى، با توجه به تحریف‏‌هاى تاریخى بسیار مشکل است، ولى بعضى از قرائن بر این مطلب دلالت دارد. مانند این‏که در روز وفات پیامبر ، عمر با قاطعیت فوت پیامبر را انکار می‌کرد تا وقتى که ابوبکر رسید و عمر با شنیدن آیه‏‌اى از قرآن از زبان ابوبکر، خبر وفات پیامبر را پذیرفت. (58) مشخص بود که هدف عمر، کنترل اوضاع تا رسیدن ابوبکر بود. اما جالب آن است که عمر، تنها فرد منکر رحلت پیامبر نبود، بلکه عثمان نیز مدعى شده بود که پیامبر نمرده است و مانند عیسى بن مریم به آسمان رفته است. (59) این هماهنگی‌‏ها نشانگر احتمال توافق‏‌هاى پنهانى میان آنان است.

خلاصه آن‏که، تلاش بنی‌امیه براى به دست‏گیرى حکومت پس از پیامبر ، امرى مسلم است و این امر، براى افراد آگاه آن زمان، همانند انصار به خوبى آشکار بود، چنان‏که حباب بن منذر در سقیفه خطاب به ابوبکر گفته بود: ما درباره شما چندان حرف نداریم، ولى از این می‌‏ترسیم که پس از آن، کسانى بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندیم. (60) باید گفت: حقا، که او چه خوب فهمیده بود و چه درست پیش‏بینى نموده بود.
البته غیر از بنی‌‏امیه، بنی‌‏زهره نیز براى به دست‏گیرى حکومت تلاش می‌کردند و آن‏ها نیز بر سعد و عبدالرحمان بن عوف اتفاق داشتند. (61) همچنین در یک روایتى، از مغیره‏بن شعبه به عنوان کسى که محرک ابوبکر و عمر براى رفتن به سقیفه بوده، یاد شده است. (62)

سوم: تلاش عده‌‏اى از مهاجران
عده‏اى بیش از همه و آشکارتر از همه، براى دست‏یابى به حکومت تلاش می‌کردند، اینان، ابوبکر، عمر و ابوعبیده بودند که تلاش‏هاى وسیعى را براى کنار زدن على و در دست گرفتن اوضاع انجام می‌‏دادند. بر این مطلب شواهد بسیارى دلالت دارد که ما به نمونه‌‏هایى از آن اشاره می‌‏نماییم:

1. عمر در خطبه‏‌اش درباره سقیفه می‌گوید: «واجتمع المهاجرون الى ابی‌‏بکر» مهاجران درباره ابوبکر متفق بودند. وى سپس می‌گوید: «به ابوبکر گفتم بیا به سوى انصار که در سقیفه جمع شده‏‌اند برویم.» با دقت در این عبارات، می‌‏توان از میزان تلاش این عده مطلع شد، زیرا توافق مهاجران بر ابوبکر، اگر یک ادعاى صرف نباشد، نیازمند مذاکرات بسیار و رایزنى‌‏هاى فراوان است و نمی‌شود یکباره، پس از رحلت رسول خدا ، همه مهاجران بر ابوبکر اتفاق کنند، زیرا قبل از سقیفه هیچ جلسه‌‏اى تشکیل نشده بود، تا آنان نظر همه مهاجران را جویا شوند و بفهمند که آنان چه نظرى دارند، پس می‌بایست این افراد، قبل از فوت رسول خدا، به تلاش وسیعى دست می‌‏زدند و با یکایک مهاجران به توافق قبلى می‌رسیدند.

2. در بسیارى از کتب تاریخى و روایى ذکر شده است که این عده از مهاجران، مامور بودند تا تحت فرماندهى اسامه‏بن زید، از مدینه خارج شوند. در تعدادى از این روایت تصریح به اسم ابوبکر و عمر و ابوعبیده و ... شده است، مانند روایتى که در الطبقات الکبرى ذکر شده است که می‌‏گوید: «فلم یبق احد من وجوه المهاجرین الاولین و الانصار الا انتدب فى تلک الغزوه و فیهم ابوبکر الصدیق و عمربن الخطاب و ابوعبیده بن الجراح و سعد بن ابى وقاص و ...» (63) هیچ یک از بزرگان مهاجر و انصار باقى نمانده بودند مگر این‏که به این جنگ فراخوانده شدند که در میان آنان، ابوبکر صدیق و عمربن خطاب و ابوعبیده جراح و سعدبن ابى وقاص و ... بودند.
ولى آنان به بهانه‏‌هایى از همراهى این لشکر امتناع می‌ورزیدند و با تعلل خود، در حرکت این لشکر، کارشکنى می‌کردند. (64) با توجه به تاکیدهاى بسیار زیاد پیامبر مبنى بر حرکت لشکراسامه و از طرفى دیگر تعلل این گروه از همراهى لشکر اسامه، به خوبى می‌‏توان از منویات و نقشه‏‌هاى این گروه با خبر شد.

3 . پیامبر در آخرین روزهاى زندگی‌‏اش بر اثر شدت بیمارى، مرتب بی‌هوش می‌شدند. وقت نماز شد و بلال اذان گفت: پیامبر چون توان رفتن به مسجد را نداشتند فرمودند: «به مردم بگویید نماز بخوانند» (65) و شخص خاصى را براى امامت آن مشخص نکردند، زیرا شاید اکنون نوبت مردم بود که با این همه سفارش‏‌ها و تاکیدها، می‌فهمیدند که پشت‏ سر چه کسى نماز بگزارند. همان‏طور که روایتى به نقل از بلال چنین بیان شده است: پیامبر در آن هنگام بیمار بود، وقتى که براى نماز فراخوانده شد، فرمود: «یا بلال لقد ابلغت فمن شاء فلیصل بالناس و من شاء فلیدع‏» ; (66) اى بلال من ابلاغ خود را نمودم حال هر که خواهد با مردم نماز گزارد و هر که خواهد ترک کند.
بسیار واضح بود که چه کسى باید امامت این نماز را بر عهده داشته باشد، چون گذشته از این‏که على جانشین و وصى پیامبر بود، اشخاص موجه دیگرى - بنا به امر پیامبر مبنى بر حضور بزرگان مهاجر و انصار در لشکر اسامه - در مدینه باقى نمی‌‏ماندند. ولى جاى تعجب است که روایات زیادى در کتب اهل سنت وجود دارد که می‌گویند: پیامبر به ابوبکر امر کرده بود که تا جاى او نماز بگزارد! (67)
این روایات در میان خودشان متناقض‌‏اند، زیرا هم در تعداد نمازهایى که ابوبکر به جاى پیامبر خوانده و هم در چگونگى آخرین نماز پیامبر که ابوبکر به جاى پیامبر ایستاده بود، اختلاف دارند، چنان‏که بعضى گفته‌‏اند: پیامبر به ابوبکر اقتدا کرده است (68) و بعضى می‌‏گویند: ابوبکر به نماز پیامبر و روایات مختلف دیگرى که در کتاب الطبقات الکبرى ذکر شده است. (70) این تناقض‌‏هاى داخلى، ما را به بطلان این ادعا که پیامبر چنین امرى کرده باشند، راهنمایى می‌کند.
البته این احتمال هم وجود دارد که بعضى از همسران پیامبر خودشان چنان مطلبى را عنوان کرده باشند و آن را به پیامبر نسبت داده باشند، موید این احتمال، احادیثى است که می‌گوید: «پیامبر در یکى از روزهاى بیمارى، فرمودند: على را خبر کنید تا بیاید، ولى عایشه، به دنبال ابوبکر فرستاد و حفصه، به دنبال عمر فرستاد و آنان نزد پیامبر آمدند، ولى پیامبر از آن‏ها روى گرداند.» (71) این روایت اگرچه مربوط به نماز نیست، ولى اصل تمرد بعضى از همسران پیامبر را ثابت می‌‏کند. پس آنان که چنین جراتى داشتند تا خلاف سخنان صریح پیامبر عمل کنند، در اینجا نیز می‌‏توانستند از جانب خود مطلبى را به پیامبر نسبت دهند.
به علاوه، ادله روشنى وجود دارد که پیامبر به ابوبکر یا عمر، چنین دستورى نداده‌‏اند. زیرا:

اول این‏که آن‏ها مامور بودند با لشکر اسامه به خارج از مدینه بروند و اگر آنان امتثال امر پیامبر را می‌کردند، در آن زمان می‌بایست از مدینه خارج شده باشند، و هیچ روایتى یافت نشده است که پیامبر ، ابوبکر را از همراهى لشکر اسامه استثنا کرده باشد، بلکه روایت صریحى وجود دارد که شخص ابوبکر و عمر و ... وظیفه داشتند لشکر اسامه را همراهى کنند، (72) پس چگونه پیامبر با تاکیدهاى بسیار، آن‏ها را امر به خروج می‌‏کند، ولى بعدها خودش می‌‏فرماید: ابوبکر با مردم نماز بگزارد؟!

دوم این‏که بعضى از روایات اهل‏‌سنت می‌گوید: پیامبر اصرار می‌‏کردند که ابوبکر نماز بخواند، ولى عایشه می‌‏گفت: ابوبکر مردى نازک‏دل است، و پیامبر به اصرار خود ادامه می‌‏داد، تا این‏که بالاخره ابوبکر رفت و به نماز ایستاد. و پیامبر در حالى که از شدت بیمارى توان آمدن به مسجد را نداشت، با تکیه بر دو نفر (که در بعضى از این روایات، آن دو نفر، على و فضل بن عباس بودند) به مسجد آمدند. ابوبکر با دیدن پیامبر ، کنار رفت و پیامبر کنار ابوبکر نشست و ابوبکر با نماز پیامبر نماز می‌‏گزارد و مردم با نماز ابوبکر. (73)
اکنون می‌پرسیم اگر پیامبر خودشان به ابوبکر امر کرده بودند که با مردم نماز بگزارد و ابوبکر نیز بر حسب امر پیامبر به جاى ایشان به نماز ایستاد، چه دلیلى داشت که پیامبر با آن شدت بیمارى که به اعتراف عایشه، دو پاى مبارک رسول خدا بر زمین کشیده مى‏شد و توان ایستادن نداشت، به مسجد بیاید و نماز را خود با حالت نشسته اقامه کند؟ آیا چنین نبود که پیامبر از پیش‏نمازى ابوبکر ناراضى بود و تصمیم گرفته بود که به هر صورت شده، جلوى آن را بگیرد و حتى نگذاشته بود ابوبکر نمازش را تمام کند؟
پس اگر ابوبکر طبق امر رسول خدا و به اصرار او به نماز ایستاده بود، معنا نداشت که پیامبر با آن بیمارى شدید، به مسجد بیایند و بخواهند خودشان نماز را با حالت نشسته اقامه کنند.
خلاصه آن‏که مسئله پیش‏‌دستى در نمازگزاردن به جاى پیامبر یکى از تلاش‌‏هایى بود که آنان می‌خواستند جانشینى خود را تثبیت کنند و مردم نیز گمان کنند که چون پیامبر به آنان چنین امرى کرده، پس آنان جانشین پیامبر خواهند بود. البته اگر پیامبر چنین امرى هم کرده بود، باز دلیلى بر جانشینى آنان نمى‏شد، زیرا افراد دیگرى در حالت صحت پیامبر به جاى آن حضرت نماز گزاردند. (74) پس اگر چنین امرى دلالت‏ بر جانشینى می‌‏کرد، آنان‏که در حال صحت پیامبر به جاى او نماز گزاردند، به این امر سزاوارتر بودند.

4. نوعى دیگر از تلاش این گروه، براى دست‏یابى به حکومت، عبارت بود از کسب اخبار از درون خانه پیامبر ، و فعالیت‏‌هایى در درون خانه پیامبر جهت ‏به دست‏گیرى اوضاع، که این کار توسط بعضى از همسران پیامبر ، همچون عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر انجام می‌گرفت.
از طریق اهل سنت احادیث‏ب سیارى نقل شده است که پیامبر در آن لحظات آخر حیاتشان خطاب به بعضى از همسرانش فرمودند: «شما صواحب یوسف‌‏اید» (75) و آنان را به زنانى که بر سر یوسف آن بلا را آوردند تشبیه کرده است. همچنین طبرى در جایى دیگر این مطلب را نقل کرده است که: «پیامبر فرمود: شخصى را به دنبال على بفرستید و او را فرا خوانید، عایشه گفت: به سوى ابوبکر بفرستید و حفصه گفت: به سوى عمر بفرستید. این افراد (ابوبکر و عمر) نزد پیامبر حاضر شدند. پیامبر به آن‏ها فرمود: برگردید و بروید که اگر به شما حاجتى بود، به سوى شما می‌فرستادم (می‌‏فرستم)، پس آن‏ها رفتند.» (76)
این احادیث، شواهد بسیار خوبى بر مدعاى ما هستند، زیرا بیانگر آنند که آن‏ها براى مطرح کردن خود و این‏که از نزدیک‏ترین افراد نزد پیامبرند، پیش‌‏دستى کرده و نزد پیامبر رفتند، تا شاید اگر مطلبى را که می‌‏خواهد به على بفرماید، به آنان بفرماید! در بعضى از این احادیث اگرچه به اسم على ، تصریح نشده است و عباراتى مانند: حبیبم را، یا خلیلم را فراخوانید، دارند، (77) ولى در این‏که پیامبر آن افراد را رد کردند و یا چهره از آن‏ها برگرداندند مشترکند. پس اگرچه پیامبر نمی‌فرمودند: على را خبر کنید تا بیاید و عبارت دیگرى می‌‏فرمود، اما این مطلب یقینى است که منظور پیامبر آنان نبوده‌‏اند. در هر صورت پیش‌‏دستى این افراد مهم است که دلالت ‏بر تلاش وسیع آنان، حتى در درون خانه پیامبر ، به منظور کنارزدن على و به دست‏گیرى حکومت توسط آنان می‌‏کند.

5. جلوگیرى عمر و طرفدارانش از «کتابت‏» پیامبر ، یکى دیگر از تلاش‌‏هاى این گروه، براى کنار گذاشتن على و به دست گرفتن حکومت ‏بود. تردیدى نیست که عمر، دریافته بود که منظور پیامبر از کتابت، ثبت‏ خلافت على است و به همین خاطر تلاش کرد که تا این کار عملى نگردد و حتى حاضر شد که به پیامبر نسبت هذیان دهد!
درباره کتابت پیامبر احادیث زیادى در کتب تاریخى و روایى نقل شده است که همگى مسئله نسبت هذیان به پیامبر را ذکر کرده‌‏اند که بعضى از آن‏ها، به صراحت، گوینده این کلام را عمر دانسته‌‏اند، (78) و بعضى دیگر اسم شخص خاصى را نبرده‌‏اند و فقط گفته‏‌اند: بعضى چنین حرفى زدند. (79)
در مجموع این روایات، به غیر از شخص عمر، از هیچ شخص دیگرى نام برده نشده است که چنین حرفى زده باشد. پس تردیدى نیست که آن شخص، عمر بوده است، ولى بعضى از راویان اهل سنت، نخواسته‏‌اند به اسم عمر تصریح کنند.
بعضى از علماى اهل سنت‏ براى کم کردن قبح این کلام عمر که گفته بود: «ان رسول الله یهجر» ، آن را توجیه کرده‌اند و گفته‏‌اند: منظور عمر از این کلام آن بود که بیمارى، بر پیامبر غلبه کرده است. (80) اما این توجیه از جهت لغوى چندان مستند نیست، زیرا همان‏گونه که لسان العرب از قول ابن اثیر ذکر کرده است: این جمله عمر باید به صورت استفهام باشد (اهجر) تا بتوان آن را به معنى «تغیر کلامه واختلط لاجل ما به المرض‏» دانست، ولى اگر جمله، اخبارى باشد، (که در بسیارى از روایات چنین است) یا به معنى فحش است و یا به معنى هذیان. وى سپس می‌گوید: چون گوینده این کلام عمر است، چنین گمانى به او نمی‌رود.
بر فرض که چنین توجیهى را بپذیریم، معنایش آن است که پیامبر به خاطر شدت بیماری‌اش نمی‌داند چه می‌گوید! بنابراین، کلام پیامبر در این حالت دیگر اعتبار ندارد. آیا چنین نسبتى به پیامبر که به تصریح قرآن «و ما ینطق عن الهوى‏» (نجم: 3) «و هرگز از روى هوا سخن نمی‌گوید» ، قبحش کمتر از مطلب قبلى است؟!
وانگهى، معناى سخن عمر هرچه بوده باشد، مهم آن است که پیامبر از این کلام عمر، سخت ناراحت‏ شدند، چنان که بعضى از روایات اهل سنت می‌گوید: غم وجود پیامبر را فرا گرفت، (81) و بعضى دیگر می‌گوید: پیامبر از این سخن عمر، برآشفت و عمر را از خود راند. (82) سپس بعضى از اطرافیان، به پیامبر گفتند، آیا وسایل کتابت را بیاوریم؟ پیامبر فرمودند: آیا بعد از آنچه گفتید؟ نه، ولى شما را درباره اهل‏بیتم سفارش به خیر می‌کنم. (83)
معلوم است که چرا پیامبر پس از آن کلام عمر، دیگر نخواستند بنویسند، چون بر فرض پیامبر اقدام به نوشتن هم می‌‏کردند، همان افرادى که در حضور پیامبر جرات چنان سخنى را داشتند، به یقین پس از پیامبر بر آن می‌افزودند و نسبت‌‏هاى دیگرى به پیامبر می‌‏دادند و عملا این نوشته از اعتبار ساقط بود.

6. یکى دیگر از مسائلى که نشانگر نقشه‏‌هاى این گروه است، جریان انکار وفات پیامبر توسط عمر است. این ماجرا در بسیارى از کتب تاریخى و روایى ذکر شده است. (84) علت این کار عمر، آرام نگه داشتن اوضاع تا رسیدن ابوبکر بود و به محض این‏که ابوبکر رسید و اعلام کرد که پیامبر وفات یافته است، عمر تازه وفات پیامبر را قبول کرد. این جریان به خوبى بیانگر نقشه‌‏هاى مشترک و هماهنگی‌‏هاى قبلى در میان آنان است.

7. خبر اجتماع انصار در سقیفه به طور سرى فقط به عمر و ابوبکر داده شد (85) و هنگامى که آن‏ها شتابان روانه سقیفه شده بودند، افراد حاضر در خانه پیامبر از آن ماجرا، بی‌خبر بودند و عمر و ابوبکر نیز آن را با عموم مسلمانان، یا لااقل با دیگر بزرگان قوم، در میان نگذاشتند تا اگر شرى هست، با همفکرى دیگران براى آن چاره‌‏اندیشى کنند . آیا این‏ها نشان از نقشه و هماهنگى قبلى در به دست گرفتن حکومت ندارد؟

تلاش‏هاى پیامبر براى خنثى کردن توطئه‏‌ها
پس از آن‏که پیامبر به فرمان الهى، على را در غدیر خم به جانشینى خود منصوب کرد، در فرصت‏‌هاى گوناگون آن را یادآورى می‌‏نمود. اما فعالیت‏ بسیار زیاد گروه‏‌هاى متعددى که سعى در به دست‏گیرى حکومت داشتند، پیامبر را مجبور ساخت تا براى تثبیت جانشینى على ، اقداماتى انجام دهد. یکى از این اقدامات، آماده کردن لشکرى براى مبارزه با روم بود. این لشکر در آخرین روزهاى حیات پیامبر شکل گرفت و پیامبر اسامه بن زید را به فرماندهى آن برگزید و به عموم بزرگان مهاجر و انصار که در میان آنان ابوبکر و عمر و ابوعبیده و ... بودند امر کرد تا تحت فرمان اسامه درآیند، و با تاکید فراوان از آنان خواست تا از مدینه خارج شده و به سرزمینى که پدر اسامه در آنجا به شهادت رسیده، رهسپار شوند.
پیامبر با این کار اهدافى را دنبال می‌کرد، یکى از آن اهداف همان‏طور که شیخ مفید فرموده است، این بوده که در مدینه کسى نباشد تا در ریاست على نزاع کند. (86) از این مهم‏تر، انتخاب اسامه جوان، که 17 سال بیشتر نداشت (87) به فرماندهى این لشکر بود در حالى که بسیارى از بزرگان و مشایخ باسابقه و جنگجو، که تجربه جنگ‌‏هاى عظیمى همچون بدر و احد و خندق را داشتند، در این لشکر حضور داشتند، اما پیامبر اسامه را به فرماندهى همه این افراد برمی‌گزیند و همه آنان را ملزم به اطاعت از اسامه می‌نماید. این انتخاب پیامبر پیامى بسیار عظیم و گویا براى همه مسلمانان داشت که مبادا در امر خلافت‏ خدشه کنند و جوان بودن على را بهانه‌‏اى براى اطاعت نکردن از او قرار دهند.
البته عده‌‏اى به همین انتخاب اسامه نیز اعتراض کردند، ولى پیامبر خشمگین شد و بر منبر رفت و لیاقت و شایستگى او را متذکر شد. (88) اما پس از وفات رسول خدا عمر از ابوبکر خواست تا اسامه را از فرماندهى لشکر بردارد، ولى ابوبکر ریش عمر را گرفت و گفت مادرت به عزایت‏ بنشیند! پیامبر او را به این امر منصوب کرد، حال تو می‌گویى من او را بردارم؟ (89)
آنان‏که نمی‌‏توانستند از امر خلافت و ریاست‏ بگذرند، در رفتن لشکر اسامه کارشکنى می‌‏کردند و به بهانه‌‏هایى آن را به تاخیر می‌‏انداختند. اسامه وقتى تعلل این افراد را می‌‏دید خدمت پیامبر رسید و از او خواست تا بهبودى او، لشکر حرکت نکند و ان‏شاءالله پس از بهبودى پیامبر رهسپار شود، اما پیامبر به او فرمود: حرکت کن و از مدینه خارج شو، اسامه پى در پى بیمارى پیامبر را مطرح می‌کرد و پیامبر هر بار، دستور رفتن می‌‏داد، تا این‏که پیامبر فرمود: آنچه به تو امر کردم انجام ده و حرکت کن! پس از آن پیامبر بی‌‏هوش شد. پس از به هوش آمدن، فورا درباره لشکر اسامه پرسش کرد و تاکید فرمود، لشکر اسامه را حرکت دهید! خدا لعنت کند هر کس را که از آن تخلف کند! و این جمله را چند بار تکرار کردند. (90)
لشکر اسامه بالاخره حرکت کرد و در جرف متوقف شد. (91) این عده، مدام به مدینه می‌آمدند و می‌رفتند تا جایى که وقتى پیامبر به خاطر بیمارى شدید نتوانست ‏به مسجد برود، بلافاصله ابوبکر به جاى پیامبر رفت و نماز را شروع کرد.
پیامبر براى خنثى کردن این توطئه با همان حالت و با تکیه بر على و فضل بن عباس به مسجد آمد و اشاره کرد که ابوبکر کنار رود و پیامبر به نماز ابوبکر اعتنایى نکرد و از اول شروع به نماز کرد. (92) پیامبر پس از نماز به خانه برگشت و ابوبکر و عمر و جماعتى از مسلمانان را که در مسجد حاضر بودند طلبید و به آنان فرمود: مگر من به شما امر نکردم که با لشکر اسامه حرکت کنید؟ گفتند: آرى یا رسول الله، پیامبر فرمود: پس چرا به آن عمل نکردید؟ هر یک بهانه‌‏اى آوردند. سپس پیامبر سه مرتبه تکرار کردند: لشکر اسامه را حرکت دهید. (93)
از دیگر تلاش‌‏هاى پیامبر در این رابطه، فرستادن ابوسفیان به خارج از مدینه براى جمع‌‏آورى زکات بود که روایاتى بر این مطلب دلالت دارد. (94) و شاید واگذارى این مسئولیت‏ به ابوسفیان فقط به همین خاطر بوده است.
یکى دیگر از تلاش‏‌هاى پیامبر براى خنثى کردن توطئه‏‌ها، مسئله کتابت‏ بود. اما همان‏طور که قبلا متذکر شدیم عده‌‏اى نگذاشتند چنین امرى عملى شود. البته ممکن است‏ سوال شود که چرا پیامبر قبل از آن و در حالت‏ سلامت اقدام به نوشتن آن نکرد تا دیگر شبه‌ه‏اى در آن نباشد؟
در پاسخ می‌گوییم: اول این‏که همان ماجرا، چهره بسیارى از مدعیان دروغین را آشکار کرد و نشان داد که اعتقاد و انقیاد افراد نسبت‏ به پیامبر تا چه اندازه است.
دوم این‏که پیامبر با ترتیب دادن لشکر اسامه، مسئله را حل شده می‌‏دیدند، ولى با تخلف عده‌‏اى از این فرمان، مسئله عوض شده بود، زیرا تا آن زمان چنان مخالفت علنى و گسترده‏اى از دستورات پیامبر نشده بود و همان‏طور که شیخ مفید ذکر کرده است: پیامبر پس از آن‏که تخلف ابوبکر و عمر و تعدادى از مسلمانان را از همراهى لشکر اسامه دید، تصمیم به کتابت گرفت. (95)
پس پیامبر تمام تلاش‏هاى ممکن را براى تثبیت ولایت على انجام داده‏اند، اما این مسئله را نمی‌‏توان نادیده گرفت که پیامبر هرگز قصد نداشتند تا على را بر مردم تحمیل کنند و یا کارى کنند که چنین تصورى شود، بلکه فقط می‌خواستند وظیفه الهى خویش را مبنى بر ابلاغ رسالت، به نحو احسن انجام دهند و به مردم بفهمانند که در این کار، جز خیر و صلاح و هدایت آنان نمی‌خواهند، و به یقین نیز چنین کرده‏‌اند، حال هر که خواهد هدایت‏ شود و هرکه خواهد گمراه گردد.
حضرت على نیز قصد نداشت تا به هر قیمتى که شده و با، زد و بندهاى سیاسى، جایگاه خویش را تثبیت کند، زیرا على حکومت را فقط براى هدایت انسان‏ها مى‏خواست و هدایت انسان‏ها با اجبار و تحمیل و جوسازی‌هاى سیاسى سازگار نیست و همین زد و بندهاى سیاسى، خود نقض غرض است.
پس على بزرگ‏تر از آن است که به دنبال چنین حکومتى بدود و بخواهد خود را بر مردم تحمیل کند، چون اگر مردم طالب او بودند به توصیه‏‌هاى پیامبرشان عمل می‌‏کردند و گرنه، دوندگى او، اثرش بیش‏تر از سفارش‏‌هاى اکید پیامبر نبود. شاهد این مطلب آن است که پس از رحلت رسول خدا ، عباس (عموى پیامبر ) به على گفت: دستت را پیش آر تا با تو بیعت کنم و بنى‏هاشم با تو بیعت کند . حضرت فرمود: آیا کسى هست که حق ما را انکار کند؟ عباس گفت‏ به زودى خواهى دید که چنین کنند. (96)
به نظر ما هر آنچه را که عباس می‌دید، على نیز بهتر از او و آشکارتر از او می‌دید، ولى بحث این است که اگر مردم بخواهند به توصیه‌هاى پیامبر عمل کنند، دیگر احتیاج به بیعت‏‌هاى پنهانى و در اصطلاح امروزى احتیاج به کودتا نبود و اگر مردم قدر على را نشناسند و او را نخواهند، این تلاش‏ها ارزش معنوى ندارد، بلکه فایده‏اى هم ندارد، چون پیامبر هر چه را که گفتنى بود به مردم فرمودند و اکنون این عموم مسلمانان بودند که می‌‏بایست میزان انقیاد و اطاعت‏ خویش را نسبت‏ به خدا و رسولش نشان دهند.
این مطلب با دقت در سخنان على پس از قتل عثمان و روى آوردن عموم مسلمانان به آن حضرت، به خوبى قابل فهم است. البته این هرگز بدان معنا نیست که على تسلیم آنان شده باشد و با دیگران هم‏سخن شده و آنان را بر حق بداند، بلکه مخالفت‏ خویش را آشکار کرد و هرگز در این امر کوتاهى نکرد و به یقین اگر موافقان او زیاد می‌‏بودند، هرگز کار على به انزوا نمی‌کشید و با آن تعداد اندک که موافق او بودند، هرگز به مصلحت نبود تا پس از وفات پیامبر اقدام به قیام مسلحانه نماید. این روش که همواره سیره امامان معصوم بوده است، جاى بحث گسترده‌‏ترى دارد که در این مبحث نمی‌گنجد.

چاره‏‌اندیشى انصار
با توجه به مطالبى که در مباحث گذشته به اثبات رسید، پاسخ این پرسش که چرا انصار در سقیفه اجتماع کردند، به خوبى معلوم می‌گردد، زیرا این جریانات امور پنهانى نبوده‌‏اند که بر دیگران پوشیده باشد، پس مهاجران و انصار همه می‌دانستند که مدینه آبستن تحولاتى است و به زودى حوادث مهمى رخ خواهد داد، ولى کسى به طور دقیق نمی‌دانست چه خواهد شد، زیرا گروه‏‌هاى متعددى براى به دست‏گیرى حکومت تلاش می‌‏کردند.
پس این مسئله به راحتى قابل فهم بود که اوضاع پس از پیامبر به گونه‌‏اى نخواهد بود که جانشینى على تحقق یابد، تا جایى که حتى عباس‏ بن عبدالمطلب (عموى پیامبر ) نیز شک می‌‏کند که آیا پس از پیامبر، مردم به جانشینى على راضى می‌گردند یا خیر؟ باید توجه داشت که پرسش عباس هرگز از این نیست که چه کسى سزاوار این امر است، چون عباس هیچ‏کس را سزاوارتر از على نمی‌دانست و همواره به حضرت على پیشنهاد بیعت می‌داد. (97) و در هیچ یک از منابعى که به این مطلب اشاره کرده‌‏اند، یافت نشده است که عباس بپرسد چه کسى پس از پیامبر سزاوار جانشینى است، بلکه پرسش عباس این است که پس از پیامبر چه مى‏شود؟ آیا امر ولایت در خاندان بنى هاشم مستقر مى‏شود یا خیر؟

شیخ مفید در این‏باره تعبیر لطیفى دارد، وى می‌‏گوید عباس از پیامبر پرسید: «ان یکن هذا الامر فینا مستقرا بعدک فبشرنا ...» (98) «اگر این امر پس از شما در میان ما مستقر می‌شود پس به ما بشارت ده‏» و پیامبر نیز در جواب فرمودند: «شما بعد از من از مستضعفانید .» پس سخن از این نیست که چه کسى سزاوار این امر است، بلکه سخن آن است که آیا این امر که حق على است، استقرار پیدا خواهد کرد؟ پس هرگز عباس از واقعه غدیر خم بی‌‏خبر نبود، ولى جریاناتى که پس از آن پدید آمد، سبب شد که عباس چنین پرسشى را مطرح کند.
انصار نیز که سابقه مبارزاتى درخشانى علیه قریش داشتند خوف همین را داشتند که اگر على جانشین پیامبر نشود، که شواهد و قرائن بسیارى نیز بر آن دلالت داشت، چه می‌شود؟ بیش‏ترین خوف انصار از این بود که مبادا عده‌‏اى از قریش، بخصوص بنى امیه که تلاش فراوانى براى به دست‏گیرى حکومت داشتند، موفق به چنان امرى گردند، که در آن صورت انصار وضع خوبى نخواهند داشت، زیرا از انتقام آن‏ها در امان نخواهند ماند.
در نتیجه، انصار باید براى خود چاره‌‏اى می‌‏اندیشیدند و از آنجا که شهر مدینه موطن اصلى آنان بود و مهاجران در واقع به آن‏ها پناهنده شده بودند، به طور طبیعى آنان براى خود نوعى اولویت در تعیین سرنوشت‏ حکومت‏ بر مدینه می‌دیدند، به همین خاطر پس از وفات پیامبر بلافاصله در سقیفه جمع شدند، تا براى آینده خود و مدینه چاره‌‏اى بیندیشند و هدف اصلى آنان از این اجتماع، چاره‌‏اندیشى براى خودشان بود که پس از پیامبر چه کنیم و اگر حوادثى اتفاق افتاد چگونه عمل کنیم.
اما از آنجا که شواهد و قراین نشان می‌‏داد که جانشینى على تقریبا منتفى است، در نتیجه، آن‏ها پس از تشکیل جلسه، بهتر دیدند خودشان کسى را براى این کار برگزینند، پس به دنبال سعد بن عباده فرستادند تا در آن جمع حاضر شود و با او بیعت کنند، زیرا حال که قرار است على نباشد، چه کسى از آن‏ها سزاوارتر براى این کار است.
در تایید گفته‏‌هایمان شواهد چندى وجود دارد که بدین شرح است:

1. انصار درباره خلافت على هیچ حرفى نداشتند و کاملا بدان راضى بودند، چنان‏که طبرى (99) و ابن اثیر (100) نقل کرده‌‏اند: «تمام انصار یا بعضى از آن‏ها گفتند: ما به غیر از على با هیچ‏کس بیعت نمی‌کنیم‏» این سخنان را انصار در سقیفه و در حضور ابوبکر و عمر گفته بودند. همچنین یعقوبى در این‏باره گفته است: «و کان المهاجرون والانصار لا یشکون فى على ‏» (101) و در جایى دیگر نقل کرده است که «وقتى عبدالرحمان بن عوف خطاب به انصار گفت: در میان شما افرادى مثل ابوبکر و عمر و على نیست، یکى از انصار گفت: ما فضل این افراد را انکار نمی‌‏کنیم زیرا در میان آنان شخصى است که اگر این امر را طلب کند، احدى در او نزاع نمی‌کند، یعنى على بن ابیطالب.» (102)
پس انصار از واقعه غدیر خم بی‌خبر نبودند و هیچ حرفى درباره على نداشتند و هرگز تشکیل شوراى سقیفه براى کنار گذاشتن على نبود، ولى آنان به وضوح می‌‏دیدند که افرادى براى به دست آوردن خلافت‏ سخت در تلاشند و به آب و آتش می‌زنند. از طرفى دیگر چنین تلاش‏ها و زد و بندها و معاملات سیاسى را از على مشاهده نمی‌کردند. در نتیجه برایشان واضح بود که على با این اوضاع و احوال به خلافت نخواهد رسید و یا بهتر بگوییم عده‌‏اى نخواهند گذاشت که على به خلافت‏ برسد. پس انصار می‌بایست‏ براى خود چاره‌‏اى می‌‏اندیشیدند و به اصطلاح، گلیم خود را از آب بیرون می‌کشیدند.

2. پیشنهاد این مطلب از جانب انصار که «از ما امیرى و از شما امیرى‏» خطاب به مهاجران حاضر در سقیفه، نمونه بسیار بارزى است که انصار می‌خواستند به نوعى در حکومت‏ شریک باشند و با این کار، از خطر انتقام قریش در امان باشند.

3. سخنان انصار در سقیفه بیان‌‏کننده منظور آن‏هاست. روایتى از قاسم بن محمد بن ابی ‏بکر نقل شده است که به خوبى منظور انصار از این اجتماع را نشان می‌دهد، و آن چنین است: «. . و لکنا نخاف ان یلیه اقوام قتلنا ابائهم و اخوتهم‏» (103) ; لکن خوف ما از آن است که پس از آن، کسانى بر سر کار آیند که ما پدران و برادرانشان را به قتل رساندیم .» همچنین دینورى و جوهرى نقل کرده‌‏اند که انصار گفتند: «لکن ما ترس فردا را داریم و می‌‏ترسیم کسانى که نه از ما هستند و نه از شما، بر این امر غلبه پیدا کنند.» (104)
از این سخنان به خوبى می‌توان فهمید که انصار به وضوح دریافته بودند که عده‌‏اى براى به دست آوردن حکومت در تلاشند که سالیان متمادى در حال جنگ و ستیز با اسلام بودند و آن‏ها همان کسانى بودند که انصار، در جنگ‏ها، پدران و برادرانشان را به هلاکت رساندند، و اگر آنان زمام امور را در دست گیرند، انصار از انتقام آن‏ها در امان نخواهند بود. آن گروه جز بنی‌امیه و طرفدارانشان نبودند. پس اگرچه انصار از شخص ابوبکر چندان ترسى نداشتند، (105) ولى بزرگان و آگاهان انصار، همچون حباب بن منذر، به خوبى می‌دیدند که اگر امروز افرادى مثل ابوبکر بر سر کار آیند، پس از آن‏ها کسانى بر سر کار می‌‏آیند که به یقین با انصار سر سازش ندارند و راه دشمنى و انتقام را در پیش می‌گیرند. این آینده‌‏نگرى حباب بن منذر جدا ستودنى است، زیرا همان‏گونه که پیش‏بینى نموده بود واقع شد و طولى نکشید که فرزندان طلقا بر سر کار آمدند و بر سر اسلام و مسلمین و اهل‏بیت پیامبر همان آوردند که فقط یکى از نمونه‌‏هایش قتل عام فجیع کربلاست.

4. اصل اجتماع انصار در سقیفه مخفیانه بود. یعنى بدون اطلاع دیگران اقدام به این کار کردند. حال اگر آنان قصد تعیین خلیفه‌‏اى براى همه مسلمانان داشتند، جلسه‌‏اى چنین خصوصى، شایسته آن نبود. اگر چه پس از تشکیل جلسه، به این نتیجه رسیدند که خلیفه‏‌اى تعیین کنند، ولى خودشان می‌‏دانستند که چنین امرى مقبول همه مسلمانان نخواهد بود، ولذا در روایت ابومخنف ذکر شده است (106) که انصار گفتند: اگر مهاجران قریش نپذیرند چه بگوییم؟ این‏ها همه نشانگر آن است که قصد اولیه آنان براى اجتماع در سقیفه، چاره‏جویى براى خود بود و در آنجا تصمیم به تعیین خلیفه‌‏اى براى خود گرفتند.

5 . انصار پس از سخنان ابوبکر و وعده ابوبکر مبنى بر وزارت انصار، و این‏که ابوبکر قول داد که کارى را بدون مشورت انصار انجام ندهد، (107) دچار اختلاف شدند، بعضى مثل حباب بن منذر و سعد بن عباده به کلام ابوبکر اعتماد نداشتند و گفته بودند که به سخنان او گوش ندهید، ولى بعضى دیگر مثل بشیر بن سعد که پسر عموى سعد بن عباده بود و نسبت‏ به سعد حسادت مى‏کرد، متمایل به ابوبکر شد و اولین کسى بود که با ابوبکر بیعت کرد. (108) پس از آن، اختلاف دیگرى که ریشه در رقابت اوس و خزرج داشت پیش آمد و سبب شد که اوسیان اقدام به بیعت ‏با ابوبکر کنند (109) و اتفاق افتاد آنچه که اتفاق افتاد.
در این‏‌باره، کلامى از شیخ مفید نقل می‌کنیم که بسیار متین است، وى گفته است: «آنچه که براى ابوبکر اتفاق افتاد به این دلیل بود که انصار در بین خود اختلاف داشتند و طلقا و مولفه قلوبهم نمی‌خواستند این امر به تاخیر بیفتد تا مبادا بنی‌هاشم راغت‏یابند و این امر در جایش قرار گیرد، پس چون ابوبکر در آن مکان حاضر بود با او بیعت کردند.» (110)

از مجموع مسائلى که مطرح شد، چنین استنباط می‌شود که پیش‏بینى انصار درباره آینده و دغدغه آنان براى آینده کاملا بجا و حساب شده بود، اما اصل اجتماعشان قبل از فراغت از تجهیز و دفن پیامبر کارى نادرست‏ب وده و نشانگر شتاب‏زدگى و بی‌برنامگى آنان بوده است و حتى زمینه را براى دیگران فراهم کرد تا نظرات خود را بر آنان تحمیل کنند. البته این احتمال نیز می‌رود که از قبل، بر روى انصار تبلیغ شده بود و آنان را بیش از حد از بنی‌امیه ترسانده بودند. در حالى که اگر آنان صبر می‌کردند و یا در همان سقیفه بر حمایت از على پافشارى می‌کردند، به یقین گروه‏‌هاى دیگر، موفق نمى‏شدند به راحتى حکومت را از دست على بگیرند، زیرا جایگاه انصار در این امر بسیار ممتاز بود. شاهد این ادعا، اصل حضور ابوبکر و عمر در جمع انصار است. حال اگر انصار نقش تعیین‏‌کننده‏اى نداشتند، پس ابوبکر و عمر شتابان خود را به جمع آنان نمی‌‏رساندند و امر خویش را از آن‏جا بنا نمی‌‏نهادند.
مسئله سقیفه از اهمیت ویژه‏‌اى برخوردار است و از زوایاى دیگرى قابل بررسى است که این مقاله را گنجایش آن نیست و امیدواریم دیگر اندیشمندان به بررسى زوایاى دیگر این واقعه مهم بپردازند و جامعه علمى و دینى را از آن بهره‏‌مند سازند.



پی‌‏نوشت‏:
1 - تمام طرق این روایت در کتاب الغدیر، علامه امینى ج 1 ذکر شده است.
2 - از طریق شیعه در الارشاد، ج 1، ص 184 و از طرق اهل سنت در کتب الطبقات الکبرى، ج 1، ص 245/الامامه و السیاسه، ص 21/السقیفه و فدک، ص 45/تاریخ‏الطبرى، ج‏3، ص‏192 و 193 .
3 - عبدالملک بن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السفا، افست مصر، انتشارات ایران، مهر قم، 1363 ه . ش، ج 2، ص 73 .
4 - ابوجعفر محمدبن جریر طبرى، تاریخ الطبرى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، 1387 ه . ق، ج 2، ص 372/فخر رازى، التفسیر الکبیر، تحقیق مکتب تحقیق دار احیاء التراث العربى، بیروت، 1995 م، ج 6، ص 50 .
5 - حشر: 9 .
6 - ابن واضح، تاریخ الیعقوبى، منشورات الشریف الرضى، امیر قم ، 1414 ه.ق، ج 2، ص 45 - 46 .
7 - ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، تحقیق مکتب التراث موسسه التاریخ العربى، بیروت، 1414 ه . ق، ج 1، ص 539 .
8 - ابن واضح، پیشین، ج 2، ص 48 .
9 - ابن اثیر، پیشین، ج 1 ، ص 568 .
10 - ابن واضح، پیشین، ج 2، ص 50 .
11 - ابن سعد، الطبقات الکبرى، دار بیروت، 1405 ه . ق، ج 2، ص 5 و 6 (تعداد غزوات 27 و تعداد سرایا 47).
12 - ابن‏واضح، پیشین، ج‏2، ص‏60 (واسلمت‏قریش طوعا و کرها)
13 - ابن هشام، پیشین، ج 4، ص 300/ابن سعد، پیشین، ج 1 ، ص 250 و 251/بلاذرى، انساب‏الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلى، دارالفکر، بیروت، 1417 ه . ق، ج 2، ص 721/نهج‏البلاغه، ترجمه دکتر شهیدى، انتشارات علمى و فرهنگى، 1374 ه . ش، خطبه 68، ص 52 .
14 - نصر: 1 .
15 - ابن سعد، پیشین، ج 1، ص 192 و 193 .
16 - همان، ص 181 .
17 - مانند حدیث طائر، منزله و ...
18 - سید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1365 ه . ش، ج 6، ص 44 .
19 - محمدبن مسعود بن عیاشى، تفسیر العیاشى، تحقیق سید محمدهاشم رسولى محلاتى، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ج 1، ص 360/محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربى، موسسه الوفا، 1403 ه . ق، ج 37، ص 165/محمدبن محمد الشعیرى، منشورات المکتبه الحیدریه و مطبعتها فى النجف، 1385 ه . ق، جامع‏الاخبار، ص 10 .
20 - شیخ مفید، الارشاد فى معرفه حج‏الله على العباد، تحقیق موسسه آل‏البیت لاحیاء التراث، چاپ مهر قم، ناشر موتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید، 1413 ه . ق، ج 1، ص 175 .
21 - مائده: 67 .
22 - به دلیل روایاتى که مى‏گویند: مردم پس از فوت پیامبر مرتد شدند; همانند روایتى که ابن اسحاق نقل مى‏کند که «ارتد العرب‏» (ابن هشام، السیره‏النبویه، ج 4، ص 316)
23 - تفاسیر شیعه و سنى این مطلب را بیان کرده‏اند .
24 - بلاذرى، پیشین، ج 2، ص 742 .
25 - محمدبن جریر طبرى، پیشین، ج 3، ص 184/ابن اثیر، پیشین، ج 2، ص 5 .
26 - رژى بلاشر، تاریخ ادبیات عرب، ترجمه آ . آذرنوش، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، تهران، 1443 ه . ش، ص 35 (مبحث روان‏شناسى فردى)
27 - محمدبن جریر الطبرى، تفسیر الطبرى، دارالفکر، بیروت، 1415 ه . ق، ج 14، جزء 28، ص 148 (حدیث 26482)
28 - ابى‏بکر عبدالعزیز الجوهرى، السقیفه و فدک، تقدیم، جمع و تحقیق محمدهادى الامینى، مکتبه النینوى الحدیث، تهران، ص 52 و 70 .
29 - ابن قتیبه دینورى، الامامه و السیاسه، تحقیق على شیرى، انتشارات الشریف الرضى، قم، 1413 ه . ق، ص 29 .
30 - ابن هشام، السیره النبویه، ج 4، ص 299 و 300/الطبقات الکبرى، ج 1، ص 190 و 249/تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 113/الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 5 .
31 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 187/الارشاد، ج 1، ص 174 .
32 - الارشاد، ج 1، ص 174 .
33 - تاریخ الطبرى، ج 2، ص 634 .
34 - ابن هشام، السیره‏النبویه، ج 4، ص 299 و 300/الطبقات الکبرى، ج 1، ص 190 .
35 - الارشاد، ج 1، ص 183 و 184 .
36 - السقیفه و فدک، ص 74 و 75 .
37 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 244/انساب الاشراف، ج 2، ص 738/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 192 .
38 - السقیفه و فدک، ص 73 .
39 - نجم: 3 «و هرگز از روى هوا سخن نمى‏گوید» .
40 - تفسیر العیاشى، ج 1، ص 360 .
41 - همان، در پاورقى و المیزان فى تفسیر القرآن، ج 6، ص 54 .
42 - فخر رازى در تفسیرالکبیر، شبیه‏این‏اشکال‏را در ذیل‏آیه‏اکمال‏مطرح‏کرده‏است .
43 - علامه امینى، الغدیر، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1366 ه . ش، ج 1، ص 11/التفسیر الکبیر، ج 4، ص 401 (هنیئا لک یاابن ابى‏طالب اصبحت مولاى و مولى کل مومن و مومنه) .
44 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 204/انساب الاشراف، ج 2، ص 716/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 198/الارشاد، ج 1، ص 181/الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 6 .
37
45 - الامامه و السیاسه، ص 28 .
46 - السقیفه و فدک، ص 60 .
47 - «اجتمعت‏بنوامیه الى عثمان بن عفان .»
48 - الامامه و السیاسه، ص 28/السقیفه و فدک، ص 60 .
49 - السقیفه و فدک، ص 37 .
50 - السقیفه و فدک، ص 37/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 209 .
51 - علامه سید مرتضى عسکرى، عبدالله بن سبا، ترجمه احمد فهرى زنجانى، انتشارات مجمع علمى اسلامى، چاپ سپهر، 1360، ج 1، ص 151 .
52 - السقیفه و فدک، ص 37 .
53 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 209 .
54 - همان، ج 3، ص 209/الارشاد، ج 1، ص 189 .
55 - الارشاد، ج 1، ص 190 (فحرضهم على الامر فلم ینهضوا له)
56 - السقیفه و فدک، ص 37/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 209 .
57 - ابن هشام، السیره‏النبویه، ج 4، ص 305 و 311/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 210/ابن کثیر، البدایه و النهایه، تحقیق مکتب تحقیق التراث، بیروت، موسسه التاریخ العربى، داراحیاء التراث العربى، 1412 ه . ق، ج 5، ص 262 و 263/انساب الاشراف، ج 2، ص 742 .
58 - انساب‏الاشراف، ج 2، ص 744 .
59 - همان، ج 2، ص 762/الطبقات الکبرى، ج 3، ص 182 .
60 - السقیفه و فدک، ص 60/الامامه و السیاسه، ص 28 .
61 - السقیفه و فدک، ص 68 .
62 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 190 .
63 - الارشاد، ج 1، ص 184 .
64 - انساب الاشراف، ج 2، ص 729/الارشاد، ج 1، ص 182 (یصلى بالناس بعضهم)
65 - السقیفه و فدک، ص 68 .
66 - انساب الاشراف، ج 2، ص 727 و 729 و 731 - 732 و 735/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 197 .
67 - الطبقات الکبرى، ج 2، ص 222 و 223/ابى‏بکر احمدبن الحسینى البیهقى، دلائل النبوه، تحقیق عبدالمعطى قلعجى، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1405 ه . ق، ج 7، ص 191 و 192 .
68 - همان و الطبقات الکبرى، ج 2، ص 218/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 197 .
69 - الطبقات الکبرى، ج 2، از ص 215 تا 224 و ج 3، از ص 178 تا 181 .
70 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 196 .
71 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 190 و 249/السقیفه و فدک، ص 74و75/تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 113/الکامل فى‏التاریخ، ج 2، ص 5 .
72 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 197 (از عایشه)
73 - الطبقات الکبرى، ج 4، ص 205 درباره عبدالله بن ام مکتوم چنین مى‏گوید: «و کان رسول الله یستخلفه على المدینه یصلى بالناس فى عامه غزوات رسول الله
74 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 197/انساب الاشراف، ج 2، ص 731 و 732 و 735/الامامه و السیاسه، ص 20/دلائل النبوه، ج 7، ص 186 و 187 و 188/الارشاد، ج 1، ص 183 (شیخ مفید در این‏باره مى‏گوید: «وقتى پیامبر حرص آنان را دید که هریک مى‏خواهند پدرانشان را براى نماز فراخوانند، چنین سخنى را فرمود» ، ولى عموم روایات اهل سنت این سخن را درباره امر پیامبر به ابوبکر درباره نماز ذکر کرده‏اند که در آن عایشه مایل نبود که ابوبکر نماز بگزارد، ولى پیامبر بر این امر اصرار ورزیدند! البته مخفى نماند که بیشتر این روایات از عایشه نقل شده است .
75 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 196/الارشاد، ج 1، ص 185 .
76 - الامامه و السیاسه، ص 20 .
77 - السقیفه و فدک، ص 73/الطبقات الکبرى، ج 1، ص 243 و 244/الارشاد، ج 1، ص 184 .
78 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 242 و 243/انساب الاشراف، ج 2، ص 738/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 192 .
79 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 193 (در پاورقى) /السقیفه و فدک، ص 73 (در ضمن یک روایت) .
80 - انساب الاشراف، ج 2، ص 738 .
81 - الطبقات الکبرى، ج 1، ص 243 و 244/السقیفه و فدک، ص 73 «فرفضه النبى ‏» (پس به این معنا، پیامبر اولین رافضى است).
82 - الارشاد، ج 1، ص 184 .
83 - ابن هشام، السیره النبویه، ج 4، ص 305 و 311/انساب الاشراف، ج 2، ص‏742/تاریخ الطبرى، ج‏3، ص‏210/البدایه و النهایه، ج 5، ص 262 و 263 .
84 - انساب الاشراف، ج 2، ص 764/السقیفه و فدک، ص 55/تاریخ الطبرى، ج 3، ص 203 .
85 - الارشاد، ج 1، ص 180 و 181 .
86 - تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 113 .
87 - ابن هشام، السیره النبویه، ج 4، ص 299 و 300/الطبقات الکبرى، ج 1، ص 190 و 249 .
88 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 226 .
89 - السقیفه و فدک، ص 74 و 75 .
90 - ابن هشام، السیره النبویه، ج 4، ص 300 (فخرج اسامه و خرج جیشه معه حتى نزلوا الجرف من المدینه على فرسخ) .
91و92 - الارشاد، ج 1، ص 183/ج 1، ص 184 .
93 - السقیفه و فدک، ص 37 (البته انساب الاشراف، ج 2، ص 773 به نقل از واقدى گفته است: «اجماعى است که ابوسفیان به هنگام وفات پیامبر در مدینه بوده است‏» ، که در این صورت این استدلال موجه نیست).
94 - الارشاد، ج 1، ص 184 .
95 - انساب‏الاشراف، ج 2، ص 767 .
96 - انساب الاشراف، ج 2، ص 767/الامامه و السیاسه، ص 21 .
97 - الارشاد، ج 1، ص 184 .
98 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 202 .
99 - الکامل فى التاریخ، ج 2، ص 10 .
100 - تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 124 .
101 - تاریخ الیعقوبى، ج 2، ص 124 .
102 - الطبقات الکبرى، ج 3، ص 182/انساب الاشراف، ج 2، ص 762/السقیفه و فدک، ص 49 .
103 - الامامه و السیاسه، ص 23/السقیفه و فدک، ص 57 .
104 - الطبقات الکبرى، ج 3، ص 182 .
105 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 218 و 219 .
106و107 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 220/الطبقات الکبرى، ج 3، ص 182 .
108 - تاریخ الطبرى، ج 3، ص 221 .
109 - الارشاد، ج 1، ص 189 . «واتفق لابى بکر ما اتفق، لاختلاف الانصار فیما بینهم و کراهه الطلقا و المولفه قلوبهم من تاخر الامر حتى یفرغ بنوهاشم، فیستقر الامر مقره، فبایعوا ابابکر لحضوره المکان .»