داستان مردی از خاندان عشق که نامش را عباس گذاشتند
موضوع : وبلاگ / کودک و نوجوان
تاریخ انتشار : 25 آبان 1399
مدت زمان مطالعه : 1 دقیقه و 28 ثانیه
داستان مردی از خاندان عشق که نامش را عباس گذاشتند
یکی بود که همه بود این آغاز متفاوتی است برای همه داستان هایی که تا امروز شنیده ایم. این داستان ، داستان جاودانگی است داستان مردی از خاندان عشق به دنیا که آمد، نامش را گذاشتند عباس ، مادرش قنداقه اش را گرفت دور سر بچه های حضرت فاطمه می چرخاند.
از همان کودکی همیشه در کنار و یاور پدرش علی بود و پدر همه آن چه از علم و ادب می دانست به او آموخت. هیچ گاه بی اجازه کنار حسین نمی نشست تربیت شده مکتب علی بود. همه او را به فضل و ادب می شناختند. خوش صورت و زیبا روی بود اما سیرت و اخلاقش چیز دیگری بود. مثل ماه بود ، قمر بنی هاشم بود - دلیریش زبانزد بود ، از هیچ چیز نمی ترسید دشمنان از دیدن قامت استوار او به خود می لرزیدند و امام حسین از میان تمامی یاران تنها اورا لایق علمداری سپاه می داشتند.

اهل حرم امام چشمشان به عباس بود ؛ دلبسته شجاعتش بودند و او حامی حرم بود ، حامی اهل بیت پیامبر در کربلا دور خیمه ها می چرخید و نگهبانی می داد، تا او بود دل حسین قرص بود و بچه ها امیدوار تا آخرین لحظات کنار امام بود ، وفادار بود.

در کربلا همه تشنه بودند او غم فرزندان حسین را به دوش می کشید بارها برایشان جنگیده بود و آب آورده بود. چشمان کودکان تشنه در جستجوی او بود. او سقای کربلا بود. باید آب را به حرم حسین می رساند. زنان و کودکان تشنه بودند. یاد تشنگی شان آرامش عباس را ربوده بود و دستانش ؛ کودک که بود علی بر دستانش بوسه می زد و گریه می کرد و می گفت: دستان عباس در راه یاری حسین قطع خواهد شد.