کودکی در کربلا / تعریف ماجرای کربلا از زبان حضرت رقیه (س) با شعر
موضوع : وبلاگ / کودک و نوجوان
تاریخ انتشار : 3 آبان 1399
مدت زمان مطالعه : 3 دقیقه و 41 ثانیه
 کودکی در کربلا / تعریف ماجرای کربلا از زبان حضرت رقیه (س) با شعر
بچه ها! همه شما بارها و بارها داستان‌های زیادی از عاشورا و شهادت امام حسین شنیدید. ببینم، تا حالا درباره کودکانی که در کربلا بودن هم چیزی شنیدید و اونارو میشناسید؟ یکی از کودکان امام حسین که در کربلا بود، اسمش رقیه بود.
بچه ها! رقیه دختر سه ساله امام حسین بود که به همراه خانواده‌اش به کربلا اومده بود تا در کنار پدر و خویشانش باشه.
دشمن وقتی امام حسین را به شهادت رسوند، تمام کسایی رو که زنده مونده بودن رو اسیر کرد. میون این اسرا، رقیه هم دیده میشد. رقیه دختر امام حسین که حالا بعد از شهادت پدرش به همراه عمه اش زینب و اسرای دیگه به طرف شام میرفت خیلی از دوری امام بی تاب بود و گریه می کرد.

از توی خرابه های شام، صدای رقیه به گوش می‌رسید. همه اونایی که در میون اسرا بودن، میدونستن که این صدای رقیه، دختر کوچک امام حسینه. اون حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش رو میگرفت. او انگار خواب پدرش رو دیده بود.
اون وقت یزید، کسی که دستور داده بود امام حسین و یارانش رو به شهادت برسونن، دستور داد سر امام حسین رو به دختر کوچولوش نشون بدن. وقتی حضرت رقیه سر بریده پدرش امام حسین رو دید، با فریاد و ناله خودشو روی سر بریده پدرش انداخت و همون جا، روحش به سوی آسمون آبی پرواز کرد.

می بینید بچه ها، حضرت رقیه با اون سن و سال کم چقدر سختی کشیده. اون دشمنا اون قدر بیرحم بودن که حتی این دختر کوچولو رو هم آزار میدادن. پس همه دستهامون رو به آسمون بلند میکنیم و از خدا میخوایم که تمام دشمنای دین خدا و اهل بیت نابود بشن. ان شاءالله.


تعریف ماجرای کربلا از زبان حضرت رقیه با شعر
آی قصه قصه قصه ای بچه های قشنگ
برای قصه گفتن دلم شده خیلی تنگ

من حضرت رقیه یه دختر سه سالم
همه میگن شبیه گلهای سرخ و لالم

گلهای دامن من سرخ و سفید و زردند
همیشه پروانه ها دور و برم می گردند

از این شهر و از اون شهر آدمهای زیادی
میان به دیدن من تو گریه و تو شادی

هر کسی مشکل داره میزنه زیر گریه
مشکل اون حل میشه تا میگه یا رقیه

خلاصه ای بچه ها اسم بابام حسینه
به یادتون میمونه بابام امام حسینه

پدر بزرگ خوبم امیرمومنینه
اون اولین امامه ماه روی زمینه

تو دخترا ی بابا از همشون ریزترم
خیلی منو دوست داره از همه عزیزترم

مثل رنگین کمون بود النگوهای دستم
گردنبند ستاره به گردنم می بستم

یه روزی از مدینه سواره و پیاده
راه افتادیم و رفتیم همراه خانواده

به شهر مکه رفتیم تو روز و تو تاریکی
تا خونه خدا رو ببینیم از نزدیکی

چند روزی توی مکه موندیم و بعد از اونجا
راه افتادیم و رفتیم به صحرای کربلا

به کربلا رسیدیم اونجا که دریا داره
اونجا که آسمونش پرشده از ستاره

تو کربلا بچه ها سن و سالی نداشتند
بچه کبوتر بودند پرو بالی نداشتند

همیشه عمه زینب میگفت دورت بگردم
به حرفای قشنگش همیشه گوش میکردم

تو صحرای کربلا ما با غولا جنگیدیم
با اینکه تنها بودیم ولی نمی ترسیدیم

تو کربلا زخمی شد چند جایی از تن من
سبد سبد گل سرخ ریخته تو دامن من

بزرگا که جنگیدند با غولای بد و زشت
ما توی خیمه موندیم بزرگا رفتن بهشت

گلهای دامن من از تشنگی می سوختند
با گریه کردن من چشماشونو می دوختند

تحمل تشنگی راس راسی خیلی سخته
مخصوصا اونجایی که خشک و بی درخته

دامنم آتیش گرفت مثل گلهای تشنه
به سوی عمه زینب دویدم پا برهنه

خواستم که صورتم رو با چادرم بپوشم
خوردم زمین دراومد گوشواره از توگوشم

غولا منو گرفتن دست و پاهامو بستند
خیلی اذیت شدم قلب منو شکستند

تو صحرای کربلا وقت غروب خورشید
شدیم اسیر غولا

پیاده و پیاده همراه عمه زینب
راه اوفتادیم و رفتیم از صبح زود تا به شب

تا اینکه مارسیدیم به کشور سوریه
از اونجا تا کربلا راه خیلی دوریه

توی خرابه شام مارو زندونی کردند
با اینکه بچه بودم نامهربونی کردند

فریاد زدم آی مردم عموی من عباسه
بابام امام حسینه کیه اونو نشناسه

سر غولا داد زدیم اونا رو رسوا کردیم
توقلب مردم شهر خودمونو جا کردیم

بابام یه شب توخوابم اومد توی خرابه
گفت که باباحسینت اومد پیشت بخوابه

دست انداختم گردنش تو بغلش خوابیدم
خیلی شب خوبی بود خوابای رنگی دیدم

صبح که بیدارشدم من دیدم که یه فرشتم
مثل داداش اصغرم منم توی بهشتم