گوشه هایی از معجزات و کرامات امام هادی (ع)
موضوع : وبلاگ / حکایات و روایات
کلام مطهر : امام هادی علیه السّلام
تاریخ انتشار : 17 مهر 1399
مدت زمان مطالعه : 19 دقیقه و 46 ثانیه
گوشه هایی از معجزات و کرامات امام هادی (ع)
تمام عالم تحت فرمان امام معصوم و حجت خداست. طبق بیان آیت الله بهاء الدینی، زیارت جامعه کبیره یعنی: اهل بیت صلوات الله علیهم همه کاره ی خدا هستند.
آنچه در پیش رو دارید، بیان گوشه هایی از معجزات و کرامات آن بزرگوار است، بدان منظور که پاسخی باشد برای آنان که امامان معصوم را انسانهایی عادی می پندارند، و برای آنکه وسیله ای برای دست یابی به معرفت و شناخت بیشتر نسبت به امامان از جانب شیعیان و پیروان باشد.

1. صد نگهبان شمشیر به دست
از ابو سعید سهل بن زیاد نقل شده است که: ما در خانه «ابوالعباس فضل بن احمد بن ادریس» بودیم و صحبت از امام هادی به میان آمد. ابو العباس از پدرش نقل کرد که روزی نزد متوکل رسیدم، او را خشمگین و مضطرب دیدم. او به وزیرش «فتح بن خاقان» با خشم و غضب می گفت: این چه سخنانی است که در مورد این مرد می گویی و مرا از اجرای تصمیم باز می داری؟ فتح می گفت: یا امیرالمومنین! سخن چینها دروغ گفته اند. و بدین ترتیب تلاش می کرد متوکل را آرام سازد، ولی او آرام نمی گرفت و هر لحظه خشم و غضبش بیشتر می شد تا آنجا که گفت: به خدا سوگند! او را می کشم. او مرتب مردم را [علیه من] می شوراند و می خواهد فتنه ای برپا سازد و چشم طمع به دولت من دارد.
آن گاه دستور داد چهار نفر جلاد آماده شوند و به چهار نفر از غلامان خود دستور داد هنگامی که «علی بن محمد » وارد شد، بر او بتازید و با شمشیرهای خود او را قطعه قطعه کنید. ناگاه متوجه شدم امام هادی است که ماموران، حضرت را با وضع نامناسبی به حضور متوکل آوردند. ناگهان چهار غلامی که مامور به قتل او بودند، به سجده افتادند و دستور متوکل را اجرا نکردند، و خود متوکل نیز از تخت به زیر آمده، عرض کرد: یابن رسول الله! چرا نابهنگام تشریف آورده اید؟ و مرتب دستها و صورت حضرت را می بوسید! حضرت فرمود: من به اختیار خود نیامده ام، بلکه به دعوت تو آمده ام و پیک تو مرا احضار نموده است.
آن گاه متوکل به فتح بن خاقان و دیگران خطاب کرد: مولای من و خودتان را بدرقه کنید! پیک «بد مادر» به دروغ او را احضار کرده است.
بعد از آنکه حضرت برگشتند، متوکل رو کرد به جلاّدها که چرا دستور مرا [در باره علی بن محمد [ اجرا نکردید؟ جواب دادند: آن گاه که او را وارد ساختید، ناگهان مشاهده کردیم که بیش از یکصد نفر شمشیر به دست دور او را گرفته اند! از دیدن آنان آن قدر وحشت کردیم که نتوانستیم ماموریت را انجام دهیم.(7)

2. نیروهای مسلّح امام هادی
امام هادی گاه اراده می کرد که از طریق کرامت، قدرت معنوی و ولایت تکوینی خویش را به ستمگران دوران نشان دهد که از جمله، مورد ذیل است:
متوکل عباسی برای تهدید و ارعاب امام هادی او را احضار کرد و دستور داد هر یک از سپاهیانش کیسه (و توبره) خود را پراز خاک قرمز کنند و در جای خاصی بریزند.
تعداد سپاه او که نود هزار نفر بود، خاکهای کیسه های شان را روی هم ریختند و تلّ بزرگی از خاک را ایجاد کردند. متوکل با امام هادی روی آن خاکها قرار گرفتند و سربازان و لشکریان او در حالی که به سلاح روز مسلح بودند، از برابر آنان رژه رفتند.
خلیفه ستمگر عباسی از این طریق می خواست آن حضرت را مرعوب سازد و از قیام علیه خود باز دارد. حضرت برای خُنثی نمودن این نقشه، به متوکل رو کرد و فرمود: «آیا می خواهی سربازان و لشکریان مرا ببینی؟»
متوکل که احتمال نمی داد حضرتش سرباز و سلاح داشته باشد، یکوقت متوجه شد که میان زمین و آسمان پر از ملائکه مسلح شده، و همگی در برابر آن حضرت آماده اطاعت می باشند. آن ستمگر از دیدن آن همه نیروی رزمی، به وحشت افتاد و از ترس غش کرد. چون به هوش آمد، حضرت فرمود: «نَحْنُ لا نُناقِشُکُمْ فِی الدُّنْیا نَحْنُ مُشْتَغِلُونَ بِاَمْرِ الاْآخِرَهِ فَلا عَلَیْکَ شَی ءٌ مِمّا تَظُنُّ؛(8) در دنیا با شما مناقشه نمی کنیم [چرا که] ما مشغول امر آخرت هستیم. پس آنچه گمان می کنی، درست نیست.»

3. زنده شدن تصویر شیر و بلعیدن جادوگر به دستور امام هادی
خلفای عباسی هر چند از نظر نسب، قرابت و خویشاوندی با ائمه اطهار داشتند و در حضرت «عبد المطلب» که پدر عباس و ابوطالب بود، مشترک بودند، ولی با این حال، بدتر از بنی امیه عمل کردند. و ظلم و ستمهای فراوانی به اولاد علی روا داشتند و از هیچ گونه تحقیر و ستم در مورد خاندان عصمت فروگذار نکردند.
متوکل یکی از خلفای عباسی است که از هر راهی تلاش داشت امام هادی را تحقیر کند و شخصیت و عظمت او را درهم شکند. از جمله، روزی فردی را به سراغ شعبده باز و جادوگر بی نظیری فرستاد که اهل هندوستان و از دشمنان اهل بیت به شمار می آمد. متوکل به او هزار دینار طلا داد که حضرت هادی را تحقیر و شرمنده کند. او نیز قبول کرد و در مجلس مهمانی خلیفه در کنار حضرت هادی نشست. و در قرص نانی عمل سحر انجام داد؛ به گونه ای که وقتی حضرت هادی دست مبارک خود را به طرف آن نان دراز کرد؛ نان به هوا پرید. و حاضران خندیدند و حضرت را به خیال خامشان تحقیر کردند.
در کنار شعبده باز هندی بالشی قرار داشت که روی آن تصویر شیر بود. امامِ کائنات و صاحب ولایت تکوینی، دست مبارکش را بر آن تصویر نهاد و فرمود: این فاسق را بگیر! [با عنایت الهی و کرامت امام هادی ] آن تصویر به شیر درنده تبدیل شد و در جا ساحر هندی را پاره کرد و بلعید! [و جریان مجلس هارون و امام موسی بن جعفر و امام رضا و مامون تکرار شد] و شرکت کنندگان در مجلس مبهوت و متحیر ماندند. متوکل از آن امام بزرگوار درخواست کرد که دستور دهد آن شیر، ساحر هندی را برگرداند.
حضرت فرمود: «او را دیگر نخواهی دید. آیا تو دشمنان خدا را بر دوستان او مسلط می کنی!» این جمله را فرمود و مجلس متوکل را ترک گفت.(9)

4. خبر از شیعه شدن پسر
گونه ای دیگر از کرامات امام هادی خبر از آینده افراد است، که به نمونه ای در این موضوع اشاره می شود.
«هبه الله بن ابی منصور» نقل می کند که مردی بود به نام «یوسف بن یعقوب» اهل فلسطین، روستای «کفرتوثا» که بین او و پدرم رفاقت و دوستی بود. روزی یوسف به دیدار پدرم به «موصل» آمد و چنین گفت: متوکل مرا به «سامره» احضار نموده و من برای نجات از شرِّ او یکصد دینار طلا برای امام هادی نذر کرده ام. پدرم نیز کار و نذر او را تحسین کرد. آن گاه به سوی سامرا حرکت کرد.
یوسف که مردی نصرانی (مسیحی) بود، با خود گفت: اوّل پول نذری را به علی بن محمد الهادی برسانم، آن گاه نزد متوکل روم. اما مشکلش این بود که آدرس منزل حضرت را نمی دانست و از سراغ گرفتن نشانی خانه آن حضرت نیز می ترسید؛ چون احساس می کرد اگر متوکل از این امر باخبر شود، او را بیشتر آزار می دهد. ناگهان بر دلش گذشت که مرکب خود را آزاد گذارد، شاید به خانه آن حضرت دست یابد.
مرکب او همین طور در کوچه های سامرا می رفت تا سرانجام در کنار خانه ای ایستاد. هر کاری کرد حیوان حرکت کند، از جایش تکان نخورد! در این میان، جوانی سیاه پوست از داخل خانه خارج شده، خطاب به او گفت: تو یوسف بن یعقوب هستی؟ او با تعجب به غلام نگاه کرد و گفت: بلی! آن گاه غلام به درون خانه برگشت. یوسف می گوید: من با خود گفتم که دو نشانه به دست آمد: یکی اینکه مرکب، مرا به خانه این مرد خدا راهنمایی کرد و دیگر اینکه در این شهر غربت آن غلام با نام مرا صدا زد.
در همین فکر بودم که غلام دوباره در را باز کرد و گفت: یکصد دینار را در کاغذی در آستینت قرار داده ای؟ با تعجب گفتم: بلی! با خود گفتم: این هم نشانه سوم. پول را به آن جوان داده، با اجازه امام هادی وارد خانه شدم و راز آمدنم را به سامرا و خدمت آن حضرت بیان کردم و اضافه کردم که مولای من! تمام نشانه ها برای من ثابت گردیده و حجت بر من تمام شده و حقیقت آشکار گشته است.
حضرت هادی فرمود: «ای یوسف! [با این حال] تو مسلمان نمی شوی! ولی از تو پسری به دنیا می آید که او از شیعیان ما می باشد! و این را بدان که ولایت و دوستی ما به شما سودی می رساند... تو از متوکل نگران مباش، او دیگر نمی تواند به تو ضرری برساند... .»
یوسف نزد متوکل رفت و بدون کوچک ترین آسیبی از نزد متوکل برگشت، و طبق خبر حضرت هادی بدون ایمان از دنیا رفت، ولی خداوند پسری به او داد که از دوستان اهل بیت بود، و همیشه افتخار می کرد که مولایم امام هادی از تولد و آمدن من خبر و بشارت داده است.(10)

5. خبر غیبی هدایتگر
کرامات امام هادی گاه بینی ستمگرانی چون متوکل را به خاک می مالید و گاه مظلومی را نجات می داد، و گاه زمینه هدایت فرد یا افرادی را فراهم می نمود، مانند آنچه در ذیل می خوانیم.
در روایت آمده که گروهی از مردم اصفهان در زمانی که در آن شهر از ولایت و امامت خبری نبود، نزد شخصی به نام «عبد الرحمن» که عاشق امامت و ولایت بود آمده، از او پرسیدند که چرا شما شیعه شدید؟ در جواب آنها گفت: من در جمع گروهی از مردم این شهر به کنار خانه متوکل رفته بودیم. هدف ما تظلّم و درخواست کمک از خلیفه عباسی بود. جمع زیادی در آنجا ایستاده بودند، ناگاه فرمان متوکل صادر شد که «علی بن محمد» را دستگیر کنید.
من از رفقا و از بعض حاضرین پرسیدم که «علی بن محمّد» کیست؟ جواب دادند: او امام شیعه هاست و به احتمال زیاد متوکل او را به قتل می رساند. من با خودم گفتم: از اینجا نمی روم تا چهره او را ببینم و از نتیجه کار او آگاه شوم. ناگهان دیدم او را سوار بر اسب نموده، آوردند و مردم برای دیدن او صف کشیده بودند.
عبد الرحمان می گوید: من از دیدن آن حضرت دگرگونی در خود احساس کردم و قلبم پر از عشق و محبت گردید؛ لذا مرتب دعا می کردم که از ناحیه متوکل به او آسیبی نرسد. ماموران همچنان آن حضرت را در میان صفوف جمعیت می آوردند، ولی او با تمام متانت و وقار بر مرکبش قرار گرفته بود و به جایی نگاه نمی کرد و به کسی توجّه نمی نمود تا اینکه مقابل من رسید، صورت خود را به سوی من گردانید و فرمود: «خداوند دعایت را مستجاب کرده است و به تو عمر طولانی و مال زیاد و فرزندان متعدد مرحمت می فرماید.»
من از شنیدن این سخنان به خود لرزیدم و همراهان و حاضران از من سوال می کردند: شما کیستی؟ و چه کار داری؟ و او با تو چه گفت؟...
جواب دادم: خیر است. و راز گفته شده را به آنها نگفتم. تا زمانی که به اصفهان برگشتم و خداوند گشایشی در روزی من ایجاد کرد و علاوه بر مال زیاد، عمرم نیز از هفتاد گذشت و دارای دو فرزند شدم...؛ لذا به امامت او معتقد گشتم و از شیعیان او گردیدم.(11)

6. خبر از مرگ متوکل
ابو القاسم بغدادی از زرّافه نقل می کند که متوکل عباسی دستور داد حضرت امام هادی در روز تشریفاتی «یوم السلام» همراه با مردم شرکت کند. وزیرش «فتح بن خاقان» مخالف این تصمیم بود، ولی متوکل ستمگر گفت: این کار حتما باید انجام گیرد!
سرانجام امام علی النقی مجبور شد با پای پیاده در راهپیمایی شرکت کند، در حالی که متوکل و وزیرش سوار اسب بودند. حضرت در گرمای سوزان عرق ریزان در حالی که انگشتش مجروح شده بود، حرکت می کرد. زرّافه می گوید: با اینکه شیعه نبودم، [بر حال او رقت کردم و[ گفتم: از پسر عمویت متوکل غمگین و ناراحت نباش! امام هادی به آیه 65 سوره هود که می فرماید: «تَمَتَّعُوا فی دارِکُمْ ثَلاثَهَ اَیّامٍ ذلِکَ وَعَدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ»؛ «[حضرت صالح به آنها گفت: مهلت شما تمام شد!] سه روز در خانه تان بهره مند گردید. این وعده ای است که دروغ نخواهد بود.» اشاره کرده و آنگاه فرمود:
«من در پیشگاه الهی از ناقه حضرت صالح کم ارزش تر نیستم و شما تا سه روز در این دنیا بگذرانید، وعده خدا را حتمی خواهید یافت.»
زرافه می گوید: در همسایگی من معلم شیعه ای بود که من گاهی با او شوخی می کردم. به او گفتم: امام شما چنین می گفت و مثل اینکه ناراحت بود. آن معلم عارف با شنیدن سخنان من گفت: اگر امام هادی چنین سخنانی فرموده باشد، متوکل تا سه روز دیگر می میرد و یا اینکه به قتل می رسد. تو اگر اموالی در خانه او داری، احتیاط کرده، آنها را بیرون ببر!
زرافه (که حاجب متوکل بود) می گوید: من از شنیدن سخنان او ناراحت شدم و حتی سخنان ناروا به او گفتم و بلافاصله از او جدا شدم؛ ولی بعد، مقداری فکر کردم، دیدم سخنان نابه جا نگفته است، مناسب است احتیاط کنم و اموال خود را از خانه متوکل بیرون ببرم. اگر سخنان معلم راست بود، ضرری نمی کنم و اگر هم حقیقت نداشت، زحمت چندانی متحمل نشده ام. اموالم را بیرون بردم. روز سوم «منتصر» پسر متوکل به پدرش حمله کرد، او و کابینه او را به جهنم و اصل نمود.(12) و من به برکت امام هادی جان سالم به در بردم و اموالم نیز سالم ماند. آن گاه خدمت امام هادی شرفیاب شدم و به ولایت و امامت او اعتقاد پیدا کردم.(13)

امام هـادی  در قفس شیـر درنـده
چشم زن جوان به پرهای طاووسی بود که بالای سر خلیفه، بالا و پایین می رفت. دانه های درشت عرق بر پیشانی زن می درخشید. روبند مشکی بر صورت داشت که تنها چشم های سیاه و کنجکاوش پیدا بود. خلیفه که به تختش تکیه داده بود، با خشم رو به زن گفت: «دروغ می گویی.»
زن محکم گفت: «به چه دلیل باید دروغ بگویم خلیفه؟»
متوکل داد زد: «زینب سال هاست که از دنیا رفته و تو زنی حیله گری. دیگر دروغ گفتن کافی است.»
زن رو به حاضرانی کرد که سمت چپ ایستاده بودند: «من زینبم. روزی پیامبر بر سر من دست کشید. از آن روز به بعد، من هر چهل سال یک بار جوان می شوم، اما در این سال ها خودم را پنهان کرده بودم و اکنون روزی است که باید خود را آشکار می کردم.»
سکوت در فضای قصر حاکم شد. قلب ها مردد بود و نگاه ها حیران. وزیران خلیفه که سمت راست صف کشیده بودند، هر کدام دنبال پاسخی می گشتند، اما جز حیرت و سرگردانی جوابی نمی یافتند. در همان لحظه، غلام سیاه پوستی وارد شد. نیزه اش را بر زمین کوبید. کمی خم شد و گفت: «قربان! ابن الرضا اجازه ورود می خواهند.»
خلیفه سری تکان داد. لحظه ای بعد صدای قدم های امام هادی پیچید. نگاه حاضران به سمت دالان قصر چرخید. خلیفه امیدوار بود، ابن الرضا نتواند به ادعای زن پاسخ بدهد. با سلام امام، خلیفه ناخواسته از جا برخاست. امام با قدم های بلند به سوی خلیفه گام برداشت. خلیفه با احترام، امام را کنار خود جای داد. متوکل رو به امام کرد: «مشکلی پیش آمده که ناچار شدیم شما را به زحمت بیندازیم؛ شاید این گره به دست مبارک شما باز شود. این زن ادعا می کند زینب، دختر علی است و بعد از سال ها آمده و خودش را آشکار کرده است.»
زن لحظه ای به چشمان امام خیره شد، اما نگاه نافذ امام را تاب نیاورد و سر به زیر انداخت. امام هادی فرمود: «این زن دروغ می گوید. سال وفات حضرت زینب مشخص است.»
متوکل سرش را تکان داد و گفت: «سخن شما درست است و ما این مطلب را به او گفته ایم، اما نمی پذیرد. شما با دلیلی محکم تر ادعای او را رد کنید.»
همه چشم ها به دریای آرام نگاه امام دوخته شد. امام هادی فرمود: «دلیل مشخصی که ادعای او را باطل می کند، این است که گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است. این زن را در قفس شیر بیندازید. اگر راست بگوید، شیرها او را نخواهند خورد.»
متوکل که عاشق جنگ و خون ریزی بود، چشمانش برقی زد و گفت: «راه حل خوبی است. تو چه می گویی زن؟»
زن کمی پا به پا شد و گفت: «نمی پذیرم. این نقشه برای آن است که من کشته شوم.»
امام رو به متوکل کرد: «در بین حاضران تعدادی از فرزندان فاطمه حضور دارند، هر کدام را که می خواهی نزد شیران بیفکن تا حقیقت سخن بر تو آشکار شود.»
با این سخن، میان جمعیت همهمه ای افتاد. مردی که صورتی کشیده و موهای مجعدی داشت، رو به مرد کنار دستش کرد و گفت: «ابوهاشم تو از فرزندان فاطمه ای. باید از مولایت اطاعت کنی.»
ابوهاشم که محاسن خرمایی رنگی داشت و دستاری سیاه بر گردنش آویزان بود، با بداخلاقی گفت: «چه می گویی عبدالله؟ می خواهی شیرها مرا تکه پاره کنند. مگر نمی بینی چه طور از شدت گرسنگی می خواهند هم دیگر را بخورند.»
عبدالله با سرزنش گفت: «نکند به سیادت خودت شک داری؟»
ابوهاشم گفت: «نه، شک ندارم، اما به نخوردن شیرها شک دارم.»
عبدالله با افسوس گفت: «بگو به کلام مولایت ایمان نداری. وقتی به کلامش ایمان نداشته و اطاعتش نکردی، یعنی امامت را قبول نداری.»
ابوهاشم دندان به هم سایید و گفت: «قبول دارم.»
عبدالله گفت: «نه، قبول نداری. ایمان بی اطاعت سودی ندارد. سیادت تو بی ارزش است، بنابراین مطمئن باش شیرها حتماً تو را خواهند خورد.»
ناگهان یکی از میان جمعیت فریاد زد: «چرا ابن الرضا، خود داخل قفس شیرها نمی رود؟»
با صدای او همهمه ها خاموش شد. نفس در سینه ها حبس و متوکل از شنیدن این سخن شادمان شد و با عجله به امام هادی گفت: «یا ابالحسن چرا خود نزد شیران نمی روی؟»
حضرت لحظه ای در چشمان متوکل خیره ماند و آن گاه فرمود: «اگر شما می خواهی، می روم.»
متوکل که گمان نمی کرد امام هادی  پیشنهاد او را بپذیرد، سرش را تکان داد و گفت: «موافق هستم. می توانید بروید.»
در میان باغ که انبوه درختان بلند محاصره اش کرده بودند، سه قفس بزرگ قرار داشت. در قفسی چند شیر نر و ماده حرکت می کردند و گاهی نعره می کشیدند و حاضران از ترس به خود می لرزیدند. خلیفه در محاصره چندین سرباز تنومند، در گوشه ای بر سکویی ایستاده بود. او بارها شاهد مرگ مردان مومن شیعه بود، اما اکنون لحظه شماری می کرد تا هیجان انگیزترین صحنه جدال را تماشا کند. با اشاره خلیفه، دو سرباز امام را تا در قفس شیرها همراهی کردند. سپس دو مرد تنومند و مسلح که کنار قفس ایستاده بودند، در قفس را سریع باز کردند. امام داخل شد و پا بر پله ها گذاشت. در سریع بسته شد. امام از پله ها پایین رفت. نفس ها در سینه حبس شده بود. اشک در چشمان عبدالله حلقه زده بود. امام آرام به سوی شیرها قدم برداشت. زن مردد بود. خواست چیزی بگوید، اما از تصور زندان و شکنجه بر خود لرزید و ساکت ماند. امام لحظه ای ایستاد. هفت شیر نر و ماده به سوی امام هجوم بردند، اما نزدیک امام که رسیدند، آرام گرفتند. هرکدام دور امام زانو زدند. صدای نفس های شان به خوبی آشکار بود. امام زانو زد و آرام بر یال و کوپال شیرها دست کشید. چشمان خلیفه از خشم چون حوض خونی شده بود. مردم همهمه کردند. مردی بلند گفت: «الحق که تو فرزند فاطمه ای. درود خدا بر تو باد.»
مرد دیگری گفت: «همه عالم به فدای خاندان رسول خدا باد. همه عمرم به فدای این لحظه باد.»
امام آرام برخاست و به گوشه ای از قفس اشاره کرد. شیرها همه یک به یک به آن سو رفتند. متوکل با خشم زیر لب گفت: «من این جا چه کاره ام. به خدا جهان به اراده آن ها می گردد و من دلقکی بیش نیستم.»
وزیر متوکل با عجله زیر گوش خلیفه گفت: «قربان! فرمان دهید هرچه زودتر ابن الرضا را از قفس شیرها بیرون بیاورند. می ترسم با این اتفاق مردم کاخ را بر سر شما خراب کنند.»
متوکل با عجله و خشم به مردان مسلح اشاره کرد که در قفس را باز کنند. امام پا بر پله ها گذاشت، اما شیرها دوان دوان سوی امام آمدند و سر و یال و کوپال خود را به لباس امام مالیدند. صدای گریه چند نفر پیچید. مردی داد زد: «او خلیفه خداست که به ناحق خلافت را از او گرفته اند.»
مردی که کنار او ایستاده بود، با تندی گفت: «ساکت باش! دیوانه شده ای. می خواهی زبان از کامت بیرون بکشند.»
لحظاتی بعد حضرت به شیرها اشاره کردند و همه آن ها برگشتند. امام از پله ها بالا رفت و از قفس بیرون آمد و به سوی متوکل گام برداشت. نگاه های اشک آلود و قلب های مشتاق، عاشقانه امام را بدرقه کردند. رنگ زن پریده بود. بدنش می لرزید. داغی شلاق را روی بدنش حس می کرد. در برابر امام سر به زیر انداخت و بر زمین نشست. امام چون در برابر متوکل قرار گرفت، فرمود: «حالا هرکس فکر می کند فرزند فاطمه است، در مجلس شیران بنشیند.»
زن جیغی کشید و گفت: «نه. به خدا من فرزند فاطمه نیستم. من زینب نیستم. دروغ گفتم. مرا ببخشید. ای خلیفه! من به خاطر فقر این دروغ را گفتم. مرا عفو کنید.»
متوکل دندان به هم سایید و از این که امام طمعه شیرها نشد و همه چیز به ضرر او تمام شده بود، ناراحت بود. او فریاد زد: «این زن پلید را زندانی کنید.» (۱۴)

فوائد نقل کرامات
کرامات امام هادی بیش از آن است که در یک مقال بگنجد، آنچه بیان شد، نمونه هایی از کرامات حضرت بود.
نقل کرامات ائمه اطهار اثرات و فوائدی دارد، از جمله:
1. آشنا شدن با مقام رفیع و بلند امامان معصوم و نقش کارساز آنها در هستی و درک ولایت تکوینی آن اولیاء خدا.
2. ایجاد محبت بیشتر نسبت به ائمه اطهار ؛ چرا که معرفت بیشتر و عمیق تر، محبت و عشق بیشتر را به دنبال خواهد داشت.
3. اثر دیگر این است که با امکان کرامات در امامان معصوم و اثبات ولایت تکوینی آنها بر هستی، این معنی به دست می آید که برای دیگران نیز چنانچه راه پاکی و تقوا را پیشه کنند و تسلیم محض خدا و رسول صلی الله علیه و آله و امامان بر حق باشند، این راه باز است؛ منتها در حَد توان و استعدادشان، نه در آن حدی که برای امامان وجود دارد؛ لذا امام هادی به سهل بن یعقوب فرمود: «اِنَّ لِشیعَتِنا بِوِلایَتِنا لَعِصْمَهً لَوْ سَلَکُوا بِها فی لُجَّهِ الْبِحارِ الْغامِرَهِ وَ سَباسِبِ الْبَیْداءِ الْغابِرَهِ بَیْنَ سِباعٍ وَ ذِئابٍ وَ اَعادِی الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ لاَءَمِنُوا مِنْ مَخاوِفِهِمْ بِوِلایَتِهِمْ لَنا فَثِقْ بِاللّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ اَخْلِصْ فِی الْوَلاءِ لاَِئِمَّتِکَ الطّاهِرینَ وَ تَوَجَّهْ حَیْثُ شِئْتَ وَ اقْصِدْ ما شِئْتَ؛ (14) براستی ولایت ما برای شیعیانمان عصمت [و پناهی] است که اگر با آن در عمق دریاها روند و یا در بیابانی دوردست و خالی از سکنه بی منتها در بین درندگان و گرگها و یا دشمنان [خود] از جن و انس قرار گیرند، از ترس آنها در امان خواهند بود، به خاطر ولایت و دوستی آنان نسبت به ما. پس [ای سهل!] بر خدای عزیز و جلیل اعتماد کن و در ولایت امامان پاک خود خالص باش، آن گاه به هر جا می خواهی رو کن، و هر جا می خواهی قصد و آهنگ داشته باش!»



پی‌نوشت:
1. ر. ک: الارشاد، شیخ مفید، موسسه الاعلمی، ص 327؛ بحار الانوار، مجلسی، ج 50، ص 113؛ عیون المعجزات، ص 448؛ الکافی، ج 1، ص 498.
2. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، دار صادر، ج 7، ص 56.
3. تدوین السنه، سید محمد رضا حسینی جلالی، صص 183 ـ 184؛ ر. ک: سیر حدیث در اسلام، سید احمد میرخانی، ص 281.
4. همان، صص 283 ـ 298.
5. رجال الشیخ، صص 409 ـ 427.
۶. اثبات الهداه، شیخ حر عاملی، ج 3، ص 379، ح 48.
7. بحار الانوار، ج 50، ص 155؛ محجّه البیضاء، فیض کاشانی، ج 4، ص 318؛ کشف الغمه، اربلی، ج 2، ص 395؛ تجلّیات ولایت، ص 478.
8. الخرائج و الجرائح، راوندی، ص 400، شماره 6؛ بحار الانوار، ج 50، ص 146، ح 30؛ اثبات الهداه، حر عاملی، ج 3، ص 374، شماره 41؛ محجه البیضاء، فیض کاشانی، ج 4، ص 317؛ تجلّیات ولایت، ص 479.
9. بحار الانوار، ج 50، ص 144، ح 28؛ کشف الغمّه، ج 2، ص 392؛ تجلیات ولایت، ص 480.
10. اثبات الهداه، ج 3، ص 371، ح 37؛ محجه البیضاء، ح 4، ص 313.
11. راز کشته شدن متوکل توسط پسرش «منتصر» این بود که متوکل به حضرت امیرمومنان و فاطمه زهرا اهانت کرد. منتصر که شیعه بود، نتوانست تحمل کند؛ لذا پدرش را به قتل رساند.
12. سید عبدالله شُبّر، جلاء العیون، ج 3، ص 122؛ الخرائج و الجرائح، راوندی، ج 1، ص 402، شماره 8.
13. امالی الطوسی، ص 276، ح 67؛ امالی الصدوق، ص 276؛ بحار الانوار، ج 59، ص 24، ح 7؛ بلد الامین، کفعمی، ص 27؛ القطره، ج 1، ص 430.

۱۴- بحار الانوار ج ۵۰ ص ۱۴۹ ح ۳۵ چاپ ایران. - منتهی الامال ج ۲ ص ۶۵۴