ماجرای تربت امام حسین علیه السلام و فرشته ها
موضوع : حکایات و روایات / وبلاگ شیعه‌نامه
کتاب : تربت خونین
سید علی شهرستانی
تاریخ انتشار : 7 مهر 1399
مدت زمان مطالعه : 7 دقیقه و 56 ثانیه
ماجرای تربت امام حسین علیه السلام و فرشته ها
تربت امام حسین به وسیله فرشته های گوناگون، نزد پیامبر آورده شد، که خود بیانگر اهمیت این موضوع است.

1. فرشته باران
حدیث انس بن مالک
احمد - به سندش - از انس بن مالک روایت کرده است که :
فرشته باران از پیامبر اجازه خواست که نزد آن حضرت بیاید، پیامبر به او اجازه داد، به ام سلمه فرمود: در را داشته باش و نگذار احدی بر ما درآید.
می گوید: حسین بن على آمد تا داخل شود ، ام سلمه جلوش را گرفت، اما وی جستی زد و به درون خانه درآمد و بر پشت پیامبر و زانو و شانه اش بالا و پایین می رفت.
فرشته باران ، به پیامبر گفت: آیا دوستش می‌داری؟ پیامبر فرمود: آری. فرشته گفت: بدان که امتت به زودی او را به قتل می رسانند! اگر بخواهی مکانی را که در آن کشته می شود، نشانت دهم [در پی این سخن و موافقت پیامبر] فرشتهٔ باران ، دستش را [به سویی] زد و تربت سرخ رنگی را آورد.
آن تربت را ام سلمه گرفت و در مقنعه اش پیچید. ثابت (راوی خبر) می گوید: به ما خبر رسید که آن تربت، خاک کربلا بود.

حدیث ابوطفیل
طبرانی در المعجم الکبیر به اسنادش از ابوطفیل روایت کرده است که گفت:
ملک باران از پیامبر که در خانه ام سلمه بود - اجازه خواست تا بر آن حضرت در آید و سلام دهد. پیامبر به او اجازه داد و به ام سلمه فرمود: هیچ کس بر ما وارد نشود.
حسین بن علی آمد، ام سلمه [به پیامبر ] گفت: حسین است [می خواهد به خانه درآید] پیامبر فرمود: او را رها کن. حسین وارد خانه شد و شروع به بالا رفتن بر دوش پیامبر و بازی کردن با آن حضرت نمود و فرشته [این حرکات را] می نگریست.
فرشتهٔ باران ، پرسید : ای محمد، آیا او را دوست می‌داری؟
پیامبر فرمود: آری ، والله ، او را دوست می‌دارم.
فرشته گفت : بدان که امتت به زودی او را خواهند کشت، اگر بخواهی مکان قتل او را نشانت می دهم. سپس دستش را دراز کرد و مشتی از خاک را گرفت [و به پیامبر داد].
ام سلمه آن تربت را گرفت و در روی سری اش پیچاند.
[عالمان] بر این باورند که آن خاک از [سرزمین] کربلا بود.

۲. فرشتهٔ دریا
ابن اعثم در الفتوح، می نگارد: شرحبیل بن ابی عون گفت:
فرشته ای که پیش پیامبر آمد، فرشتهٔ دریا بود؛ چرا که فرشته ای از فرشتگان باغ‌های فردوس (بهشت) به «بحر اعظم» (دریای پهناور) فرود آمد، سپس بال هایش را بر آن گسترد و فریادی کشید و گفت : ای ساکنان دریا، جامهٔ عزا بپوشید که جوجهٔ محمّد به قتل رسید و سر بریده شد!
آن گاه پیش پیامبر آمد و گفت: ای حبیب خدا، بر این زمین دو گروه از امتت با هم می جنگند، یکی از آن دو ستمگر و متجاوز و فاسق است، جوجه ات حسین [فرزند دخترت] را در زمین کربلا می کشند، ای محمّد، این خاک ، تربت اوست.

سپس مشتی از خاک زمین کربلا را به پیامبر داد و گفت : این تربت نزدت باشد تا نشانهٔ آن نمایان شود.
آن گاه این فرشته ، با قسمتی از بال هایش ، از تربت حسین برگرفت. فرشته ای در آسمان دنیا باقی نماند مگر اینکه آن را بویید و آن تربت برایش خاطره شد.
پس از آن، پیامبر از آن مشت تربتی که فرشته آورد، گرفت. آن را بویید و می گریست و در همان حال می فرمود: «اللهم لا تبارک فی قاتل ولدی و اصله نار جهنم» ؛ خدایا ، قاتل فرزندم را خجسته مگردان و آتش دوزخ را به او به چشان.
سپس پیامبر آن مشت خاک را به ام سلمه سپرد و او را به قتل حسین در کنار شط فرات آگاه ساخت و فرمود:
یا ام سلمة، خذی هذه التربة الیک ؛ فانها اذا تغیرت واستحالت دما عبیطا، سیقتل ولدی الحسین؛
ای ام سلمه، این تربت را پیش خود نگه دار؛ هرگاه این تربت تغییر یافت و به خون تازه تبدیل شد [بدان که] فرزندم حسین به قتل رسیده است.

٣. دیگر فرشتگان
ابن عساکر در تاریخ دمشق به اسنادش از وکیع آورده است که گفت: برایم حدیث کرد عبدالله بن سعید ، از پدرش، از عایشه یا ام سلمه [وکیع می گوید: این تردید از عبدالله بن سعد است] که پیامبر به یکی از آن دو فرمود:
فرشته ای بر من - در خانه - درآمد که پیش از این بر من وارد نشده بود، به من گفت: این فرزندت ، حسین ، کشته می شود. اگر می خواهی تربت زمینی را که در آن به قتل می رسد، نشانت دهم.
ام سلمه ، گفت: آن گاه پیامبر تربت سرخ رنگی را بیرون آورد.
• خوارزمی در مقتل الحسین احادیث تربت حسین را می آورد و بیان می دارد که ملائکه آن تربت را برداشتند و به پیامبر دادند، می گوید:
امام احمد بن اعثم کوفی، در تاریخش [روایاتی را] با سندهای فراوان از رسول خدا ذکر می کند. از آنهاست حدیث ابن عباس و
حدیث ام الفضل. سپس ماجرای فرود جبرئیل را در میان گروهی از ملائکه می آورد، سپس به حدیث فرود آمدن فرشتهٔ دریا (به نقل از شرحبیل بن ابی عون) می پردازد و در پایان ، حدیث مشور بن مخرمه را بیان می دارد ، می گوید:
مسور بن مخرمه ، نقل کرده است: فرشته ای از فرشتگان عالم بالا که از زمانی که خدا دنیا را آفرید به زمین فرود نیامده بود - نزد پیامبر آمد. این فرشته ، به خاطر اشتیاقی که به رسول خدا داشت، از پروردگار متعال اجازه فرود خواست، چون به زمین فرود آمد، خدای بزرگ سویش وحی کرد:

ای فرشته ، به محمّد خبر ده که شخصی از امتت - که «یزید» نامیده می شود - فرزند پاکت را که پسر زنی پاک دامن است و همتای مریم بتول (دختر عمران) به شمار می رود، به قتل می رساند.
فرشته گفت: خدای من و سرورم ، پایین آمدم و به فرودم پیش پیامبرت ، شادمان بودم، چگونه این خبر را به او دهم؟! کاش بر او نازل نمی شدم! از بالای سر فرشته ، ندا آمد: آنچه را امر شدی به انجام رسان.
فرشته آمد و بال هایش را گسترد تا اینکه پیش روی پیامبر ایستاد و گفت: سلام بر تو ای حبیب خدا، از پروردگارم برای فرود نزد تو اجازه خواستم [ولی] کاش بالم می شکست و این خبر را نمی آوردم، لیکن ای پیامبر خدا، مامورم [و معذور] بدان که مردی از امتت که او را «یزید» گویند، فرزند پاکت را که پسر دختر پاک دامن توست و همتای بتول مریم (دختر عمران) به شمار می رود، می کشد و پس از این کار، از زندگی بهره ای نمی برد و خدا به خاطر این بد کرداری ، ناگهان جانش را - در حالی که به خود مغرور است - می ستاند و جزو دوزخیان می شود.

روایت معاذ بن جبل
طبرانی - به سندش - از عبدالله بن عمرو بن عاص ، روایت می کند که معاذ بن جبل او را خبر داد، گفت:
رسول خدا در حالی که رنگ چهره اش دگرگون بود، بر ما درآمد، گفت: من محمدم، آغاز و انجام معارف به من داده شد، تا در میانتانم مرا فرمان برید و هنگامی که مرا بردند [و از دنیا رفتم] بر شما باد به [تمسک] به کتاب خدا! حلالش را حلال شمارید و حرامش را حرام سازید؛ مرگ به سراغتان می آید، روح و راحت شما را فرا می رسد، بر اساس کتاب و نوشته ای از سوی خدا (که پیشاپیش ثبت شده است) فتنه هایی چون پاره های شب تار پیش می آید، هرگاه گروهی روند، دسته‌ای دیگر می آیند، نبوت رخت بر می بندد و پادشاهی رخ می نماید. خدا کسی را رحمت کند که حق آن را ادا کند و همان گونه که وارد آن شد، از آن بیرون آید. ای معاد، به خاطر سپار و بشمار.

معاذ، می گوید: چون شمردم و به نفر پنجم رسیدم، پیامبر فرمود: یزید! خدا برکتش ندهد و خجسته اش نگرداند!
سپس چشمان پیامبر پر از اشک شد و فرمود: خبر مرگ حسین را دریافتم و تربتش را برایم آوردند و از قاتل او با خبر شدم. سوگند به کسی که جانم به دست اوست، حسین میان قومی کشته نمی شود که دشمنان را از او باز ندارند جز اینکه خدا میان سینه ها و قلب هاشان اختلاف می اندازد و اشرار را بر آنها مسلط می کند و لباس تفرقه بر آنان می پوشاند.
وای بر نسل خاندان محمد از خلیفه ای که بر مسند خلافت می نشیند و شاد خوار است! آن را که پس از خود جانشین می سازم، می‌کشد و نیز جانشین خلیفه‌ام را به قتل می‌رساند.